دیوار نوشت های آلاء


کربلا

بسم رب الحسین

من از جمله افرادی هستم که خیلی به قسمت اعتقاد ندارم

بلکه به همت بیشتر معتقدم:)

قسمت و بهونه کردیم برای کم همتی خودمون تا تقصیر و بندازیم گردنش و خودمون و خلاص کنیم

مگه اعتقاد نداریم حسین کشتی نجاتِ؟

مگه نمیگیم بانی کار خیر خداست؟

پس چرا به بحث کربلا میرسه هزار و یک بهونه میاریم که قسمت نیست؟

کافیه از ته دل ازش بخوای من امام حسین و کریم تر از اون میبینم که بهت نده

یادمه دستامون خالیه خالی بود حتی پول گرفتن ویزا نداشتیم

ولی با پررویی تمام از حضرت رقیه خواستم ...

گفتم یا رقیه خاتون من کربلا میخوام

همون روز یه قرعه کشی از طرف برنامه سمت خدا بود برای کربلا 

برای کسایی که بار اولشون بود

اسم همسرم و ثبت نام کردم باید کسی که معرفی میکنه مشخصات خودش هم مینوشت

مشخصات خودم هم نوشتم بعنوان معرف 

به هیچکس هم حرفی نزدم گفتم اگه اسمم درنیاد ناامید نشیم یک هفته مونده بود به اربعین

همون شب تماس گرفتن ساعت ۱۱شب بود

تا گفت از برنامه سمت خدا تماس میگیریم اشک از چشمام سرازیر شد...

اطرافیان که نمیدونستن جریان چیه من پشت گوشی حضرت رقیه رو صدا میزدم...

پول واریز شد ...

سجده شکری بجا اوردیم ،شیرین ترین سجده شکر بود...

۶۰۰واریز شد

ما کارهامون و انجام دادیم ۲۰۰هزارتومن کم اوردیم

نمیدونستیم چه کنیم

همسرم خواست قرض کنه گفتم صبر کن 

تا اینجا بانی ارباب بوده باقیش هم خودش درست میکنه...

گفتیم یه موجودی بگیریم ببینیم چقدر مونده تو کارت در کمال ناباوری ۲۰۰هزارتومن به کارت ما منتقل شده بود

خدایا این کیه که میدونه دویست کم داریم؟!!!!

شب که رسیدم خونه دیدم از طرف برنامه پیام اومده ۲۰۰تومن هدیه ویژه بود که به شما تعلق گرفت

فقط تو دلم گفتم ارباب شدی که رو به هرکس نزنم...


و من کشتی نجات بودن و با تمام وجود درک کردم 

حکمت و قسمت و همت و درک کردم

و با تمام وجود معتقدم کافیه از خودش بخوای....

همه چی و جور میکنه،همه چی و....این خاطره برای سال۹۵



کم اوردم

دیشب واقعا کم اوردم وقتی داداش زنگ زد گفت داروهام و پیدا کرده 

۹۰۰تومن عرق سرد نشست رو بدنم...

تب سرد کردم دنیا یه لحظه رو سرم چرخید داروهای دوهفته ست اینا

دوهفته پیش تازه ۴۰۰داده بودم

یه لحظه کم هوردم گفت خدایا از کجا بیاریم:'(

امروز مامان اومد دنبالم گفت بریم پیش دخترعمو پیچوندمش ناراحت شد 

خلاصه که راضی شدم و با بی میلی اومدم پیش دخترعمو 

از خواهر نزدیکتره بهم.

حالم و پرسید و فهمید همون آلاء قدیم نیستم 

گفت کم نیار و این حرف ها منم چشمی میگفتم...

زن عمو اصرار داشت شماره کارت بدم بهم یه تومن بده دستم باشه گفتم پول هست

گفت میدونم هست با این فقط خودت و تقویت کن خیلی ضعیف شدی تو دوهفته چهارکیلو کم کردم

منی که شش ساله شصت کیلوام رفتم رو ترازو۵۶شده بودم...

شماره کارت ندادم یه خانمی اومد جلوی در دوملیون پول اورد گفت اسمت تو قرعه کشی دراومده و زن عمو یک ملیونش و گذاشت تو کیف من

گفتم زن عمو من نمیتونم فعلا پس بدم واقعا از قرض میترسم گفت من این و به دختر خودم دادم

شرمنده شدم از دعوای دیشبم با خدا 

دخترعمو گفت خدا کفیل یتیمِ کفیل بیمار هم هست...

خودش حواسش هست یه لحظه حس کردم واقعا داره نگام میکنه....منتظر شکرگذاری بود که رفتم وضو گرفتم و ایستادم به نماز

 پشت زمینه هم تخت دخترعموست امیدوارم به زودی این تخت و بندازیم کنار:'(


تهش مرگه

اخرش قراره بمیرم

از امروز دیگه نه ازمایش میدم نه دارو مصرف میکنم

این همه هزینه برای زنده بودن و زندگی کردن

اگه خدا میخواست سالم باشیم مریضی نمیداد

خداجون من اماده مرگم بسم الله


خوف و رجا

 دقیقا بین خوف و رجا قرار دارم

نمیدونم این مشکلات بلاست یا آزمایش

تغیرالنعم شده یا مصلحتِ

نمیدونم خیرم تو این بیماری یا شرم

واقعا نمیشه مطلق گفت آزمایش الهیِ و نمیشه هم مطلق گفت بلای آسمانیِ

برمیگردم به گذشته و تمام کارهام و مرور میکنم

ظلمت نفسی...من همیشه به خودم ظلم کردم خدا 

نکنه اینها نتیجه ظلم های خودمه...

نفرین های اون دختری که نزاحم شوهرم میشد میاد جلو چشمم

که مدام نفرینم میکرد!!!!

من کاری نکرده بودم!!!!!

فقط گفتم مزاحم شوهر من نشو!!!اون فحش میداد اون نفرین میکرد

من حتی نفرینش هم نکردم...

شاید دلش شکست!

اما من مقصر نبودم 

خدایا جز اون ادم نفرین کسی پشتم نیست...

احدی و نفرین نکردم...

شاید شوهر دخترعمو وقتی اون همه ظلم کرد و راجبش نوشتم که با دوست خواهرم چه کرد

وقتی از خونه بیرونم کرد گفتم الهی بمیره دخترعموم راحت بشه!

وقتی تو اون دوره که محمد خیانت کرد و داشتم دق میکردم ازت خواستم مرگ بدی بهم

و یا همیشه ازت میخواستم یکدفعه نمیرم!

همیشه میگفتم امادم کن برای مرگ

شاید نتیجه دعاهای خودم باشه که بیشتر حواسم و جمع کنم

چقدر ذوق ۲۵سالگی و داشتم ...

فکر میکردم ۲۵سال بشم خیلی خوشبخت خواهم بود و اوج جوونیمِ و به همه ارزوهام میرسم

خدایا همه چی دستِ توِ

من اقرار میکنم که هیچم 

با تمام وجود میگم هموامید دارم به آغوشت هم میترسم از غضبت

من یاغی نیستم خدا

بنده بی سرو پا و پرزتقصیری بیش نیستم

 همیشه هم گفتم که گنهکارم هیچوقت ادعای پاکی نداشتم

اما با همه وجود همیشه لب به توبه باز کردم و پشیمان از کرده خود بودم....

تو ببخش خدایا...

راضی ام به رضای تو راضی ترم کن


خدایا ببخش

خدایا ببخش انسانم و ضرفیتم محدود

نمیدانم چه حکمتی برایم رقم زده ای

و ناامیدی که فرموده ای از شیطان است به سراغم می آید...

گاه زبان به شکوه میگشایم..

انقدر صبوری که به دل نمیگیری

میگذاری به حساب طاقت کمم

خدایا روزهای سختیست خودت هم میدانی و میدانم که نظاره گر این روزهایم هستی

بر تقدیر تو صبر میکنم....



صدام و میشنوی

خدایا اگر صدام و میشنوی یه گشایش تو کارم بوجود بیار

تحمل ندارم


روزنه امید

وسط دعوام با خدا رفتم که از یکی از بچه های گروه آی بی دی سوال بپرسم

فکر کردم که دختر باشه رفتم و گفتم شما بیمار دکتر دریانی هستی و از روند درمان راضی ای؟

که دل پری داشت و شروع به صحبت کرد روحیه خودم و بردم بالا و کلی باهاش صحبت کردم

اهل آستاراست و از دیشب شدیم رفیق هم عکس هم و دیدیم و کلی گپ زدیم

امروز بهم گفت که میترسه 

باهاش صحبت کردم ،دیشب گفت حرفام ارومش میکنه و خوشحال شدم 

با خدا اشتی کردم و شکرش و بجا اوردم که تونستم یه بنده ش و خوشحال کنم

امروز بهم گفت یچی میگم بهم نخند تو شدی روزنه امید من


تو بحرش نرو

خیلی که بهش فکر میکنم سرم درد میگیره

ناراحتی و استرس برام خوب نیست

وقتی بخوام به کسی راجب مشکلم توضیح بدم

بهم دکترهای مختلف و معرفی میکنن 

نمیدونم دکترهای مختلف کاری از دستشون برمیاد یا نه 

بیماری ای که درمان نداره دکتر چه غلطی میخواد کنه اخه


مامان

مامان امروز کلی به حالم گریه کرد

از اولین روز فقط گفتم خدایا بخاطر مامانم نه!

خدایا هیچ مادری و با مریضی بچش امتحان نکن

من تحمل دارم مامانم نه:'(


اربعین

میگه ۲۲  روزمونده تا اربعین...

میگم دیگه اسم اربعین و جلوی من نیار تحمل غم این یکی و ندارم:'(

همه کارهامون جور بود برای سفر دکتر اجازه نداد


ظهر

کارهای خونه به نحو احسن تموم شد ناهار هم گذاشتم

حالا من موندم و بیکاری و فکر و خیال:/

خداجون لحظه هام و خودت پر کن با خودت:)

انقدر ازت دورم که ....

تا چندصفحه قران میخونم حس میکنم خیلی کار شاقی کردم و خسته میشم

بعد نماز بیست دیقه که پای سجاده میشینم انگار کوه جابجا کردم و شیش ساعت نشستم یه جا:/

باید خودم و عادت بدم 

من که کاره ای نیستم تو آدمم کن *_*


یک روز عادی

یا حکیم

هر روز،صبح که از خواب بیدار میشم با خودم حرف میزنم

بسم الله الرحمن الرحیم و میگم و بلند میشم وقتی میرسم حیاط رو به آسمون دست به سینه یه السلام علیک یا اباعلبدالله میگم و ریه هام و از عشق پر میکنم و میام خونه 

کارهایی که باید انجام بدم و مرور میکنم 

قبلتر ها هیچوقت ظرف های شام و نمیذاشتم تو سینک بمونه 

یاد حدیث پیامبر میفتم که شب ظرف هارو بشورید و اگه نمیشورید خیس کنید

این روزها کار اول صبحم شستن ظرف های شبِ خودم و مشغول میکنم 

و سخنرانی اقای پناهیان و پلی میکنم و شروع میکنم به کار کردن 

با خودم حرف میزنم که آلاء تو باید قوی باشی 

این مشکل همیشه باتو هست بپذیرش دختر قوی ای باش

فعلا به بچه فکر نکن به هیچی فکر نکن 

از پا میفتی

مگه دکتر نگفت ناراحتی و استرس سمِ برای تو و هیچی اندازه غصه خوردن زخم تورو بیشتر نمیکنه؟

این دیالوگ و تو ۲۴ساعت باید ۱۴۸بار با خودم مرور کنم که دکتر گفته نباید ناراحتی کنی

شیطان که یارغار همه ماهاست 

و با من رفاقت دیرینه داره دست بردار نیست و میاد که مدام ناامیدم کنه

اگه گاهی خستگی هام و اینجا فریاد میزنم اون من نیستم اون رفیقم شیطانه؛)

امروز میریم برای یه مبارزه جدید 

مبارزه با شیطان به امید روزی که برای همیشه از شرش خلاص بشم


کم آوردم

به مقدار ریادی کم آوردم


نماز شب

دلم میخواد بلند شم وضو بگیرم 

مقابل خدا بایستم و سرم و بندازم پایین و بزنم زیرگریه بگم خدایا من میترسم

دستام و بیارم مقابل صورتم و زار بزنم و العفو بگم 

زار بزنم و بگم هذا مقام اعذ بک من الناااااار

ببین این مقام کسیِ که میترسه از آتش 

خدایا من میترسم

از آیندم میترسم از عاقبتم میترسم از قیامت میترسم

خدا من میترسم

میترسم خدا میترسم

عاشق نماز شبم 

خیلی اهلش نیستم متاسفانه مگه در تنگناهای زندگی....


یا امام زمان

یا امام زمان از ته دلم از،شما کمک میخوام

اصلا خودتون و میخوام

بسه دیگه 

امروز اتفاقی تلوزیون و روشن کردم مجری میپرسید اگه بگن امام حسین تو اتاقه چه میکنی

به جوابش فکر کردم

گفتم اگه قرار باشه یه روز شمارو ببینم حتما ازتون گله میکنم

میگم کجابودید 

خسته شدم از زندگی بدون شما

چرا نمیاید

اقا والله خسته ام 

چقدر بدون شما زندگی کنم

میشه بیاید ...

دلم داره میترکه اقا 



وحشت

امروز رفتم به چندتا پیج که مشکل من رو داشتن سر زدم

وحشت کردم

خدایا رحمی نما....


بپذیر

هرچی که هستی و بپذیر

این پذیرفتنِ خیلی کارگشاست

اینکه من باید بپذیرم یک بیمارم 

تو بپذیری یک همسر هستی

بپذیری مادری 

بپذیری یک زنی

بپذیری یک ایرانی هستی

وقتی بپذیری باهاش کنار میای ...

کنار اومدن مهمه اینکه چطور کنار بیای

اینکه من بشینم شب و روز غصه بخورم که چرا بیمارم چدا یک زنم چرا یک ایرانی ام

اینها دردی و دوا نمیکنه بلکه دردی روی دردهای دیگه اضافه میکنه

پس باید با نهایت عزت و احترام بپذیریم هرآنچه را که داریم

و بپذیریم همه چی دست خداست 

از تو حرکت از خدا برکت یعنی تو حرکت کن و خداهرطور که خودش صلاح میدونه برکتش و نازل میکنه 

من دارو مصرف میکنم برای سلامتیم و خدا اگر بخواد من و درمان میکنه

و از خدا میخوام که مداوام کنه اگر کرد هزاران مرتبه شکر و اگر نه حتما حکمتی داره 

و دنبال اون حکمت میگردم نه دنبال علت


اولین روزهای بیمازی

همیشه اولین ها سخته

اولین روزهای بیماری هم از اون سختی هاست

از یک شهریور این مشکل برام پیش اومد باورم نمیشد و امید میدادم که مشکل خیلی جدی نیست و خوب میشم و این حرف ها یکم هم به شدت بیماری فکر میکردم که شمام با چماق میفتادید به جونم:)

مهمترین چیز تو برخورد با مشکلات وجود شیطان و قبیلش هست

به تمام نیروهاش دستور میده بیان و از پا درت بیارن

حسابی با خدا درگیرت میکنه و تو گوشت میگه به خدا بگو چرا من؟؟؟

هیچوقت جرات نکردم این سوال و از خدا بپرسم

مگه من کی ام!!!!!چرا من نه!!!چرا برای کس دیگه باید پیش بیاد!!!!

از من بدترها انقدر هستن هربار چشمام و بستم یاد از خودم بدترها افتادم

و امشب سه بار وضو گرفتم نماز مغرب بخونم هر سه بار اومدم بخونم روده هام اجازه نداد

اخر سجاده رو جمع کردم و زدم زیر گریه و گفتم خدایا حتی نمیتونم نماز بخونم 

شیطان پیروز شد و دوتا چایی ریخت باهم بخوریم تو این حال و هوا بودم که یاد یه جمله افتادم از یه شهیدی

تو گوشم گفت بچه ها اگه شهر سقوط کرد اجازه ندید ایمانتون سقوط کنه

باید صدای ممد جهان آرا باشه نیم ساعت مونده به نیمه شب شرعی نمازم و میخونم و 

میگم تو این شرایط ایمان داشتن هنره

شیطون میاد که مغرورم کنه و بگه خیلی بنده خوبی ام میگم جان مادرت برو بذار تنها باشم...



اطرافیان

توقع نداشتن خیلی چیز خوبیه 

من توقع ندارم از کسی ،کاش اطرافیان هم از من نوقع خیلی کارهارو نداشته باشن...

توقع دارم کمی درک کنن فقط

این بیماری یکم آروم و قرار آدم و میگیره 

هر لحظه انگار دسشویی داری 

مدام تو دلت آشوبه 

گلاب به روتون گلاب بهروتون هرکسی اسهال و تجربه کرده میبینی دلت چطور میپیچه و احساس میکنه باید تا دستشویی بدویی؟؟

فردا مبتلا به ibdتو این حالِ ۲۴ساعت

خجالت میکشم از جواب دادن به تلفن بیشتر از دودیقه نمیتونم صحبت کنم

الان که تا اینجا نوشتم باید محل و ترک کنم و برگردم...

یه بیقراری ای تو چهرم حس میشه و همه توصیه میکنن نگران نباش

من دل آشوبم نگران نیستم و این بخاطر حال جسمیمِ نه روحیم

من دختر پر انرژی و شادی بودم الان این گوشه گیریم باعث شده فکر کنن ازشون فاصله میگیرم

نمیخوام فاصله بگیرم مجبورم

داروها به شدت روان کننده هستن 

خجالت میکشم از مهمونی رفتن اینکه تو نیم ساعت باید ۶بار برم دستشویی

فعلا اوایلشِ تا یکم عادت کنم طول میکشه

دخترعمو دیشب برام جلسه زیارت عاشورا گرفته بود و از خودم دعوت کرد ازش معذرت خواهی کردم و گفتم نمیتونم بیام 

ناراحت نشد و گفت اذیتت نمیکنم برات دعا میکنیم

خوشحال شدم از این همه شعور و فهم 


آی بی دی

امروز به سومین دکتر مراجعه کردم


دکتر مولوی فوق تخصص گوارش و کبد و عضو هیئت علمی


گفت بنده مبتلا به ibdهستم 


و خیلی بیماری جدی ای هست و باید تا اخر عمر دارو مصرف کنم


و دارو ها روی کبد و کلیه و پوست تاثیر میذاره


اسم وبلاگ رو هم تغییر دادم


اینجا خاطراتم رو ثبت میکنم و راجب بیماری مینویسم 


به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم
بخاطر تمام روزهایی که
گرفت،شکست،تنگ شد
و کاری از من بر نمی آمد!
من و ببخش من
Designed By Erfan Powered by Bayan