دیوار نوشت های آلاء


نذارید به اونجا که نباید برسه(رمز میدم)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پر از حرفم

پر از حرفم 

پر از علامت سوال

پر از بغض و نفرت

کجا خالی کنم خودم و


بهترین سفر عمرم

بسم الله الرحمن الرحیم

من دقیقا تو این یک سال فشار روحی زیادی و تحمل کردم

تو رویاهام وقتی دنبال یه مکان امن بودم بهش پناه ببرم فقط حرم امام رضا میومد تو ذهنم

دقیقا از پارسال ماه رمضون استارت این اتفاق عظیم تو زندگیم زده شد و شروع تحولی عظیم و مسیری جدید برام بود 

من به نفس خودم خیلی ظلم کردم،روحم خیلی تو عذاب بود،و به معنای واقعی کلمه بریده بودم

پنج سال جون کندم و خودم و کشتم درست بشه نمیشد

خودم و ازاد کردم...

خلاصه با همه این فکر و خیال ها باز دلم اغوش امام مهربونم و میخواست

شب قدر اول سپری شد اروم نگرفتم همون شب با همه وجود از خدا خواستم دعوتنامه منو امضا کنه یه سر برم پابوس آقا امام رضا

دوسال بخاطر کرونا دندون به جیگر گذاشتم و نرفتم

کرونا که رفتنی نیست منم که دارم دق میکنم

صبح 19رمضان وارد نرم افزار اپ شدم و بلیط های قطار و چک کردم و برای 20رمضان بلیط گرفتم و رفتم گفتم مامان من فردا میرم مشهد

گفت بسلامتی ان شاءالله،نپرسید با کی میرم و چجوری میرم گفتم شاید اگه بفهمه تنها میخوام برم دلهره بگیره،میدونست تنها میرم ولی چیزی نگفت کلا مامان خودش و تو موقعیت اضطراب و دلهره هم قرار نمیده عاشق این شخصیتشم

فردا دوساعت مونده بود به حرکتم زنگ زدم بابا گفتم بابا من دارم میرم مشهد گفتم منو تا راه اهن میبری گفت باشه چه ساعتی و اومد دنبالم و منو رسوند راه اهن

باباهم گفت به سلامتی التماس دعا،باباهم میدونست تنها میرم حتی تو مسیر هم چیزی ازم نپرسید و حرفی نزد فقط گفت سلام منو به امام رضا برسون

خداروشکر میکنم که خانوادم بهم اعتماد کامل دارن دلم نمیخواد ذره ای این اعتماد و خدشه دار کنم...

 

اولین سفری بود که تنهای تنها میرفتم همیشه یا با دوستام سفر میکردم یا خانواده حداقل یکنفر همراهم بود

ولی دلم میخواست اینبار برای خودم باشم

قصدمم یه سفر دو روزه بود که خداروشکر ده روزه شد

خیلی لذت بخش بود

امیدوارم رسال شب قدر بتونم کنار امام رئوف باشم

بهترین شب قدر عمرم بود

کلا خیلی سفر خوبی بود خداروصدملیون بار شکر بابت تک تک ثانیه ها و لحظه های این سفر

اتفاقات جالبی افتاد بعدا سر فرصت مینویسم

امروز تازه برگشتم خستم فقط به خواب نیاز دارم...


و ما ادراک ارتودنسی

و ما ادراک ارتودنسی 

راستی تولدم گفتم تست کرونام منفی بود 

گویا به تست ها اعتباری نبود (๑˙ー˙๑) وقتی تستم منفی شد مجبور شدم برگردم سرکار و هرچقدر بهشون گفتم من استخون درد دارم و جالم اصلا خوش نیست نمیتونم اضافه کاری وایسم گفتن نمیتونی وایسی برو تسویه از شدت درد رفتم تسویه کردم بیام خونه فقط استراحت کنم

با از بین رفتن حس بویایی و چشاییم به مدت یک ماه و قطع نشدن سرفه هام با یک پزشک مشورت کردم

گفتن کرونا دارم ʕ´•ᴥ•`ʔ 

الحمدالله گذشت..

خداروشکر بعدا فهمیدم کرونا بوده

این بیماری به شدت روی روان ادم تاثیر میذاره

از کرونا بگذریم....

من از بهمن ماه ارتودنسی و شروع کردم اول یه فک

و قبل ماه مبارک دو فک و ارتو کردم

امروز وقت افطار وقتی اومدم لقمه های ریز بربری و بجوم یکی از

براکت های محترمم شکست (T_T) 

باید لقمه های کوچیک بگیرم و وقت سحر انقدر خورشت رو برنج بریزم تا به اندازه کافی نرم بشه

و خیلی نیاز به جویدن نداشته باشه

و بدتر از همه اینکه مامان اصرار داره سوپ بهترین غذاست برای من تو این مدت،من از سوپ بیزارم هر نوع سوپی با هر نوع طبخی

خداروشکر که ماه رمضون ده ساعت دهنم بستست مجبور نیستم ده بار مسواک بزنم در روز

و تنها چیزی که غمگین میکنه منو فکر کردن به جراحی فکه (。◕‿◕。) 

فعلا ترجیح میدم به دوره طلایی جراحی فکر نکنم

همین الان که سمت راست دراز کشیدم و سیم ها به لپم فشار وارد میکنن و کل دهنم آفت زده به سه سالی که اینا میخوان مهمون دهن مبارکم باشن فکر میکنم

با عرض پوزش معنی سرویس شدن دهان یعنی همین

یه سری عادت های خوب هم دارم پیدا میکنم

به زور (◉‿◉) 

بلافاصله مسواک زدن و استفاده از نخ دندون به طور منظم قبلا هم مسواک میزدم ولی نه انقدر با نظم و برنامه و بلافاصله بعد غذا حتی توی طبیعت گردی...

و اهسته غذا خودن،من از اونجا که عاشق غذا و اشپزی ام تو این فرصت به همه مزه هایی که زیر دندونم میاد دقت میکنم

چون مسواک زدن و نخ دندون دندون های انتهایی سخت تره ترجیحا با دندون های جلو غذا میخورم جالبه تو طعم غذا تاثیر داره،دقت نکرده بودم 

خلاصه که این روزا میگذره به راحت تر غذا خوردن بعد جراحی فکر میکنم

من چطور 27سال غذا خوردم با این وضعیت

و قسمت جالب انگیزناک ماجرا اونجاست که دکتر گفت چهل درصد چهرت عوض میشه جراحی فک جز جراحی هایی هست که خیلی تو تغییر چهره تاثیر داره

من که از چهره الانمم خیلی راضی ام

چهره جدیدم و امیدوارم دوست تر داشته باشم

تحمل همه این درد و رنج ها و این همه هزینه برای اینه که من راحت تر غذا بخورم و یه وقتایی دندونام بهم سابیده نشن (◠‿◕) 

برای پشیمون شدن خیلی دیره دیگه ᕙ( • ‿ • )ᕗ 

سه سال با بدبختی و سختی غذا بخورم برای بقیه عمری که معلوم نیست چقدره

خداجان بیزحمت یه طول عمری بده استفاده کنیم از پس از جراحی خودمان با تچکر

 

 


سال جدید زندگی جدید

بِسْمِ الرَّحْمَنِ الرَّحیم🌱

 

اولین تصمیمی که گرفتم اینه که به بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیم با همه وجود ایمان بیارم و هیچ کاری و بدون بسم الله انجام ندم

 

قبلا خیلی مقید بودم به این نکته ولی کم کم فراموش کردم حتی موقع غذا خوردن هم یادم میره دیگه! (๑•﹏•) 

 

ورزش

 

خیلی ازش غافل شدم اما هرطور شده صبح یا غروب پیاده روی میکنم و مدیتیشن اخر شب و حتما خواهم داشت  (❁´◡`❁)*✲゚* 

 

تغذیه

 

به صبحونه باید بها بدم،و نوشیدن آب،من از آب خیلی غافلم (๑• . •๑) 

 

مطالعه

 

دم دمای غروب خیلی میچسبه،میخوام یه فضای خیلی خوب هم برای خودم طراحی کنم تو خونه،خیلی دلم میخواد تلوزیون و جمع کنم!من اصلا تلوزیون و روشن نمیکنم دوست دارم فضای تلوزیون و با گل پر کنم و یه نشیمن جذاب درست کنم برای خلوت و مطالعه (。◕‿◕。) 

 

وابستگیم و از ادما به صفر برسونم

 

هیچکس دلیل خوشبختی و بدبختی من نیست

خودم تنها ناجی زندگی خودمم

من هیچ نیازی به کسی ندارم واقعا

زمان همه چیز و درست میکنه (✷‿✷) 

به برنامه ریزی خدا شک ندارم من زندگیم و میکنم خدا برنامه ریزی میکنه و همه چی و در زمان خودش برام رقم میزنه پس نگران هیچی نیستم

نیازم به خدا رو با تمام وجود احساس میکنم

فقط و فقط و فقط به خودش احتیاج دارم برای ادامه دادن برای پر کردن تنهایی هام برای ارامشم

چقدر حال الانم و دوست دارم (。♡‿♡。) 


تولد ۲۷سالگی آلاء

اسکار سخت ترین سال عمرم تا اینجا به ۲۶سالگیم تعلق میگیره☺️

حتی همین شب تا چندساعت پیشش مشخص نبود کرونا دارم یا نه

تا شب اخر جونم و به لبم رسوند، دمش گرم

ادم همیشه مدیون سختی هاشِ

اگه سختی ای نباشه رشدی نیست... 

من امسال بیشتر از هر سالی قدر تک تک اعضای خانوادم و دونستم

حتی همین امشب ابجی ها که نگرانم بودن که کرونا نداشته باشم

کیک برام پخته بودن که اگه جواب تست منفی بود بیان و سورپیرایزم کنن

من که تو قرنطینه بودم و حالم خوش نبود

اونا که همیشه پشتم بودن

امسال که سخت ترین سال عمرم و سپری کردم اگر خانوادم کنارم نبودن عبور از این سختی ها خیلی سخت بود ولی با وجودشون به شیرینی گذشت

(یه جاهایی فکر میکردم پشتم و خالی کردن!ولی اشتباه میکردم!شاید فکر میکردن صلاحمه جلوم وایسن،ولی وقتی دیدن صلاحم تو چیز دیگه ایه همشون کوه شدن برام بهشون تکیه کردم) 

امسال برام پر از درس بود هر روزش رشد کردم...

خانم دکتر رسولی که کمکم کرد خودم و پیدا کنم و ارتباطم با خودم قوی تر شد مهربانانه تر... 

اینجایی که الان هستم و خیلی دوست دارم

یه سکونی یه امنیت خاطری بعد از گذروندن شبایی که فکر میکردم صبح نمیشه.... 

به خودم قول میدم ۲۷سالگی و پر کنم از روزای خوب

از امسالم درس بگیرم هر روز زندگیم و زندگی کنم

کمتر ناراحت بشم غصه هیچی و نخورم

برای هزثانیه از زندگیم خدارو شکر کنم

فکر میکنم دیگه وقتش رسیده عشق واقعی رو تجربه کنم... عشق به خالق عشق بی انتها و جاودان و همیشگی... عشق به خانواده، عشق به خودم، عشق به حیات... عشق به طبیعت... 

چیزی تا بحران سی سالگی نمونده ☺️

پس تا میتونم باید از فرصت جوونی استفاده کنم ❤

به امید ساختن آینده ای زیبا


آرزوهات و بغل کن

بقول قمیشی ارزوهات و بغل کن تا خدا هست زندگی هست!

ارزوهات و رها نکن یه روز بهش میرسی

بهت قول میدم 

من رسیدم...

من به ارزوی محالم رسیدم

ارزویی که از بچگی داشتم

به مخیلم نمیرسید چطوری

ولی هیچوقت ناامید نشدم پافشاری کردم

شد

هرچند اصصصصلا خودم و لایقش نمیدونم ها 

ولی همیشه تلاشم و میکنم که قدر دان ارزویی باشم که براورده کردن برام

حتی روم نمیشه بگم

انقدری این ارزو برام غیرقابل باوره براورده شدنش که از گفتنش شرمم میاد

امشب شب ارزوهاست 

یعنی حتی چیزای محال و ازش بخوایم بخواد میده...

از خودش بخوایم 

هدف چیزیه که تو براش میجنگی و به خودت ایمان داری برای براورده شدنش

ولی ارزو چیزیه که شاید خودت تنهایی نتونی بهش برسی

همه عالم دست خداست هیچ برگی بدون اذنش نمی افته اما ادمیزاده دیگه....گاهی یادمون میره خدا اون بالاییِ

خلاصه که امشب برای همه خیر بخوایم

خودش و بخوایم

برای من عشق خودش و بخواین عاقبت بخیری بخواین یه زندگی خیلی خیلی خوب بخواید

 


آلاء این روزها

بسم الله

آلاء این روزها سرسخت تر با اراده تر قوی تر و محکم تر از همیشه ست

 چقدر انگیزه دارم برای ادامه دادن برای ساختن 

برای شروعی دوباره...

به امید لبخند پدر مادرم

به امید خوشحالی از ته دل خودم...

بخاطر همه اونایی که گفتن نمیتونی و نکن این کارو

فعلا که به ازدواج فکر نمیکنم چون ازدواج هدفم نیست

لذت بردن از زندگی و درس خوندن تو رشته مورد علاقم هدفمه

ولی قطعا اگر بخوام ازدواج کنم خوشبخت ترین ادم خواهم شد 

چون هم با چشمی باز انتخاب میکنم هم بهتر زندگی میکنم

الان خودسازی میکنم دوره های روانشناسیم و میرم

مراقب حال روحی خودمم حسابی

خلاصه که کلی انگیزه دارم برای اینده ی خودم

الحمدالله 

خیلی خدارو شاکرم

این روزا دائم درحال شکرگذاری ام و واقعا حالم خوبه باهاش


حال و احوال این روزای آلاء

من چقدر از بودن خودم خوشحالم

اینکه دختری برای موفقیت خودش تلاش کند خیلی ارزشمند است

من هر شب برای خودم بهترین هارا ارزو میکنم

و در آینه نگاه میکنم و می گویم 

چطوری ملکه؟ 

و من چقدر خوشحالم خودم را دارم

دختری که در اوج حال بدی، ساز امیدواری اش همیشه کوک است و عاشقانه موفقیت را می سراید...

دستانش را در دستان قدرتمند و مهربان خالقش تصور میکند 

و با تمام وجود میداند همه قدرت دست اوست...

من در پس شکست ها و افتادن ها و نرسیدن ها فهمیدم که باید ایستاد..

ادامه داد... 

پر قدرت، شجاع،، و جسور... 

هرگز تسلیم نخواهم شد.... 

من خودم را دارم❤

و خدایی که به شدّت کافیست❤

 

پ ن:روزهای خیلی خوب،سخت اما جذاب.... 

اگه تا اینجا اومدی و خوندی یه نظر بذار

میخوام بدونم کیا هنوز اینجا رو میخونن😊


من زنده م :)

سلام اومدم فقط اعلام کنم زنده ام

انقدر سرم شلوغه وقت نمیکنم بیام اینجا😭

دلم براتون خیلی تنگه


الان خوبم

حال بد که هست

اما نباید بهش پر و بال داد و پرورشش داد و درش موند!

امروز ترتیب دادم از خونه بزنم بیرون با آبجیمینا و مامانینا رفتیم یه وری هوا خیلی هم سرد بود اما کنار اتیش و چای آتیشی گرم شدیم و دلامونم با خنده و شوخی و کنار هم بودن گرمتر شد

الحمدلله...

غروب هم با خواهرزاده هام رفتیم پیاده روی تو اون محوطه خاطرات دوره جوونی و نوجوونی خودم و براشون تعریف میکردم و از خنده ریسه میرفتیم...

غروبی هم مدیرم زنگ زد ازم خواهش کرد فعلا برم شرکت

تا نیرو جام بیاره،

گفت هروقت خواستی برگردی در شرکت به روت بازه، کافیه با خودم تماس بگیری و برگردی...

منم قبول کردم گفتم فعلا برم دستمم خالیه، تا کارم و راه بندازم و بگیره و پول بیاد دستم، خیلی طول میکشه، حداقل تا عید دووم بیارم تو شرکت پول تو حسابم باشه بعد ان شاءالله کسب و کار خودم و کنارش راه بندازم با توکل برخدا.

باید ساعت خوابم و تنظیم کنم!

برنامه ریری داشته باشم

و یکم سخت کوش تر باشم.

 

چه بارون قشنکی میباره

چه خوبه سقف خونه شیروونیه و صدای بارون به وضوح شنیده میشه

خدایا بخاطر این سقف و این آشیونه و این بارون قشنگت و سلامتی و تندرستی هزار مرتبه شکر

عاشقتم دیگه❤

فقط خودت لایق این عشق و محبتی خداجون❤

اینکه من عاشق تو ام منتی نیست خودت منت گذاشتی سرم این عشق یه عمر یه طرفه بوده!تازه اتصال اینور برقرار شده و دو طرفه شده😍


این من هستم

 

یه پستی بود قبلا گذاشته بودم اونجا نظر دوستام راجبم بود!نظر خودم راجب خودم:

۱ صبور...خیلی هم صبور

۲ خیلی مهربون نه اونجوری که کسی ظلم کنه مهربونی کنم چارچوب هایی برای روابطم دارم اما محبت و همدلیه قالبه(مهربون و بااخلاق بودن و اکثرا بهم گفته بودن تو اون پست 😅

۳ هنرمند و باسلیقه عاشق سادگی ام اما در عین زیبایی، فراری از زرق و برق و تجملات

۴ خیلی متعهد و وفادار خودم بیشتر عاشق این شخصیتمم


خدای خودم و پیدا کردم!!!

امروز یکی از اسمای خدارو شنیدم که تا حالا نشنیده بودم!

اله العاصین!

خدای گناهکارا

قربونت برم که برای همه خدایی میکنی

خیلی فاصلم زیاد بود با اسمای باجلال و جبروتت

این اسمت خیلی مشتی بود!

رفاقت و در حقم تموم کرد و حجت بود برام تا بهونه ای نداشته باشم

تو خدای گناهکاراهم هستی

حضرت موسی تو کوه طور خدا رو به اسم های دیگه صدا میکنه و خدا لبیک میگه....

سپس عرض کرد: یا اله العاصین (اى خداى گنهکاران ).

سه بار در پاسخ شنید: لبیک ، لبیک لبیک .

موسى (علیه السلام ) عرض کرد: خدایا چرا، در دفعه چهارم ، سه بار پاسخم دادى ؟!

خداوند به او خطاب کرد: عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران و اطاعت کنندگان به نیکى و اطاعت خود، اعتماد دارند، ولى گنهکاران جز به فضل من ، پناهى ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسى پناهنده شوند؟!.

ما همه امیدمون به فضل توِ مهربونترین

میشه همه کسم بشی؟

یاحبیب من لا حبیب له

من کسی ام که حبیبی ندارم طبیبی ندارم یاری ندارم

هیچچچچچی ندارم

میشه خودت بشی همه دار و ندارم؟؟؟؟

الهی بحق این روز عزیز بحق مهربون ترین پیامبرت....

خدایا

تو رو شاکرم که مارو از ذریه حضرت محمد قرار دادی

مارو از دوستداران حضرت قرار دادی

دل بابای مهربونمم از من راضی کن

یامحمدمصطفی نظری کن به دلم حال دلم خوب شود...

عیدمون مبارک برای هم دعا کنیم...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

راستی اسم خدای شما چیه؟

 


مهربان ترین امام

سلامی به بلندای آسمان

مهربانترینم....

دلسوزترین

پدر مهربانم....

میدانم که اعمالم از شما پوشیده نیست

اما چرا این روزها کمتر حواسم به اعمالم و شماست!

قبلترها بیشتر مراقب قلب نازنینتان بودم

که از من نرنجد!

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد😔

این گره های کور زندگیم بخاطر غفلت از شماست

امشب با تمام وجود به اغوش پر مهرتان پناه می اورم....

چشمانم را بستم خودم را در اغوشتان تصور کردم

چقدر لذت بخش بود...

مهربانترین پدر♥

امامم مواظب قلبم باشین

همین


ندبه بخوانیم و عاشق شویم

اخرین باری که ندبه خوندم فکر کنم شش ماه پیش بود!!

در نظرم دعای طولانی ایه همیشه!!!!

صبح که بیدار شدم حس کردم خیلی دلم برای امام زمان تنگ شده!

شایدم دل امام زمان برای من تنگ شده بود!!!

دعای ندبه لاستادفرهمند و دانلود کردم و پلی کردم و مشغول شونه زدن موهام بودم دیدم نمیچسبه!

مفاتیح و اوردم و اون عربی میخوند با سوز دل من همزمان معنی و میخوندم و زار میزدم

انگار کتاب قصه بود از پیامبر میگه میرسه به حضرت علی و از فضایلشون میگه و شهادتشون ..  .

اَینَ ها شروع میشه ادم میخواد داد بزنه بگه این بقیه الله

اَینَ الطالب بدم المقتول بکربلا کجاست انتقام گیرنده خون حسین....

اَینَ ها ادم و اتیش میزنه....

کی گفته ندبه حتما باید جمعه قبل طلوع خونده بشه!

هروقت عشق کردید با امام زمان عشق بازی کنید ندبه بخونید😭

دلم برات تنگه مهربونترین

بعد از خدا میخواد دلمون و اروم کنه

آخ مردم براش...


دختر دستمال فروش!

هو الطیف

سه شنبه روز شلوغی بود!صبح باید میرفتم برای مشاوره ارتودنسی (دندونام کاملا مرتب با نظم و ترتیب یکجا نشستن، برای جراحی نیاز به ارتو دارم) غروبش باید میرفتم ونک برای مشاوره تایم وسطش کارهای ارتودنسی و انجام میدادم

رو صندلی مترو نشسته بودم داشتم برنامه ریزی میکردم که تو چه تایمی کجا باشم

غرق مشکلاتم بودم و حرف هایی که میخواستم به مشاور بگم... 

غرق فرق بودم 

خانم فروشنده سنجاق سر میفروخت و یه دختر نیم وجبی هم دستمال کاغذی و چسب زخم میفروخت

قد و قوارش من و جذب خودش کرد داشتم فکر میکردم این الان باید این موقع صبح بشینه مشقاش و بنویسه!

اصلا رویای درس خوندن تو سرش هست؟!

سقف ارزوهاش چقدره...

ازش چیزی بخرم!؟

این پول که تو جیب این دختر نمیره میره جیب کسی که وادارش کرده بیاد فروشندگی کنه!

اگه پولی نبره ناامید میشن ازش و میذارنش کنار!

تو همین فکرا بودم دیدم بیخیال فروشندگی خودش شده و محو سنجاق سر های فروشنده ،حتی لباس های تنش هم متناسب با جنسیت و سن و سالش نبود 😭

اومد کنار من وایساد اما چشماش پیش سنجاق سرا بود

گفتم دوست داری از اینا داشته باشی؟

سرش و تکون داد ولی خیلی باحیا بود! دختر است دیگر...

بهش گفتم هرچی دوست داری انتخاب کن

دلم میخواست دو سه تا انتخاب کنه

یه سنحاق سر و یه دستبند رنگی ست خودش بود اون و برداشت حساب کردم و گفتم دوست داری بزنی به موهات؟

گفت نه میذارم تو کیفم!

ترسیدم ازش بگیرن یا بذاره تو بساطش بفروشه

از بسته بازش کردم و زذم به سرش و دستبند و انداختم دستش برق و میشد تو چشناش دید تو شیشه مترو خودش و نگاه کرد و گفت مررسی خاله

و رفت...

دوباره برگشت گفت خاله میشه پلاستیکش و بدی؟!

گفتم نه خاله بذار رو سرت بمونه

فکر میکردم حتی همون هم حق خودش نمیدونه این دختر!

چقدر دلم میخواست مثل چمران باشم

یه خونه داشته باشم بچه های بی سرپرست و جمع کنم دور خودم

چمرانم دریابم😊

حس خوبی بود دلم خواست اینجا ثبت کنم

همونطور که غرق مشکلاتم بودم اون دختر بچه باقی روزم و به لبخند تبدیل کرد و نجاتم داد😍

خدایا هوای بچه های کار و خودت داشته بباش

پ ن:میخواستم پست مشاور هم همینجا بگنجونم پر حرفی میشد!راجب غروب سه شنبه هم مینویسم


دل خوشی های صد کلمه ای

دلخوشی ها کم نیست...

یکی از بزرگترین دلخوشی های من همین فصل پاییزِ

خوردن خرمالو های گس،رسیده،له شده هرطور که شده...

عطر نارنگی😍

اخ وقتی بوی نارنگی رو دستات میمونه

راه رفتن رو برگای زرد و خشک و با هیچی عوض نمیکنم

هر غروب برم تو پارک و فقط به صدای برگا گوش بدم و رقصشون و تو اسمون نظاره کنم

من دیوونه این فصل رنگی رنگی ام

تماشای درخت انار یکی از اون دلخوشی های بزرگه

موهای دلبرم که داره به اندازه دلخواهم میرسه...

وقتی هر دیقه دارم قربون صدقشون میرم و نازشون و میکشم بلندتر بشن...

برسن به زانوهام دیگه چیزی از دنیا نمیخوام😍

منتظر میمونم تا موهام تا زانوهام بیان همدم منن

باید دختر باشی بفهمی چی میگم...

بزرگترین دلخوشیم روده های اروممه....

دوسال عذابم دادن ولی الان اروم نشستن سرجاشون صداشون در نمیاد

الهی دورشون بگردم....

دلخوشی من کامل شدن وسایل کیک پزیمِ

هیچ جشنی نگران نیستم میتونم با خیال راحت بهترین کیک هارو بپزم

خوشحالم که طعم کیک گلاب و زعفرونم یه طعم خارق العاده و به یادموندنیه 

هروقت حرف کیک میشه همه میگن کیکای آلاء یه طعم دیگه ای داره

کمد لباسام یکی از دلخوشی هامه همیشه دغدغه حالا من چی بپوشم و دارم ولی باز لباسی برای پوشیدن دارم...

خیلی خوبه که اختلاف سنیم باخواهرزاده هام کمه و دارن هم قد و قواره خودم میشن و میتونن راحت حرف دلشون و به خالشون بزنن 

قربونشون برم الهی

دلخوشم به داشتن بهترین روانشناس که این روزا کنارمه

اخ اخ اخ مهمترین نکته تو پاییز لباس پوشیدنه هوا

نه سرد نه گرمه

لباسای رنگی رنگی پاییزی😍 چارخونه های جینگول

پاییز پر از دل خوشیه

هرلحظه میشه شاد بود و برای هر رنگش خداروشکر کرد

کلماتش و نشمردم گویا باید صد کلمه میشد😅دلخوشی های من یکم زیادتر شد حالا از شفقت با خودم حرفی نزدم😅😅


ببخشیدم _دعا کنید

ببخشیدم بچه ها اینجا شده غم کده

شما دعا کنید آلاء حالش خوب شه!!!

چه برو.بیایی داشتیم اینجا

میدونم حوصله خوندن دیگه ندارید بس که مینالم

ببخشیدم!خودمم خستم از این وضعیت...

بخدا که دلم لک زده برای خنده و شادی

گاهی برای خنده دلت تنگ میشود

گاهی دلت تراشه ای از سنگ میشود

دلم تو این دوحالت گیره

دعاهای شما همیشه رسیده همیشه حالم و خوب کرده

اینبارم برای حال دلم دعا کنید

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم،،، باز دلم،،، دل بشود....

دعا کنید خدا گناهامم ببخشه شاید از حجم مشکلاتم کمتر بشه یکم

سنگینی دلم سبکتر بشه

سر درد و قلب دردها تموم بشن،همش از ناراحتیه...

خودم صدام به خدا نمیرسه انگار دعاهام اثر ندارن...

دعا کنید از ته دلتونم دعا کنید برام♥

یا رئوف یا رحیم....

 


سفری به درون

تنهایی  مرا فرا می خواند ..

این حس غریب که هرازچندگاهی ناخوانده میهمان می شود.

این بار اما فرق دارد.

من به استقبالش می روم...

در هیاهوی بودنها می چسبد گاهی.

جشن می گیرم خلوت خودم با خودم را.

نفس می کشم و بودن را در رگ هایم رصد می کنم

چه خلسه دلنشینی .....

نگاهم را از بیرون به درون راهی می کنم

 اینجا دلی است که دلش تنگ شده برای خودش

احوالش را می پرسم...

دستش را می گیرم

 در آغوشش می کشم گرم

دلش را گرم می کنم به بودنم در کنارش تا آخرین لحظه.

ضمانتش تپش های قلبم.......

 

 


تو نباز آلاء

 درست همون لحظه که افکارت به بن بست رسیده

درست همون لحظه که فکر میکنی حالِ ادامه دادن نداری

درست همون لحظه

یه قلم و کاغذ بردار

همه ی اولویت های زندگیت رو بنویس

همه ی خواسته هاتو بریز رو کاغذ

حالا پاشو بزن تو خیابون

راه برو

من اگه جای تو باشم میدوئم!

یجوری بدو که انگار دارن دنبالت میکنن...!

با استرس...با ترس...

خوب به صدای قدم هات گوش کن

به صدای قلبت

تو داری حرکت میکنی!

این یعنی زنده ای

از یه جایی به بعد دیگه استرس و ترس از بین میره...

چون ازشون فاصله گرفتی....

حالا آروم نفس بکش!

حالا به اولویت های زندگیت فکر کن

به خواسته هات!

برای رسیدن بهشون باید حرکت کنی...

رو به جلو!

ترس و استرس همیشه هست

باید انقدر سرت گرمِ آرزوهات باشه

گرمِ رسیدن به اون زندگیه ایده آل

که ترس و استرس ها رو جا بذاری!

تو این همه سختی رو تحمل نکردی که اینجا وا بدی!

تو این همه تنهایی رو تحمل نکردی که به هر کسی اعتمادِ عشق کنی!

همراه شدن با آدمایی که نمیفهمنت یعنی دست انداز! یعنی ترمز!

اگه به هر کسی که وارد زندگیت شد چراغ سبز نشون ندی

اون کسی که انتظارشو میکشی

اون کسی که با تمام وجود قراره با تو باشه...

نمیدونم کِی و کجا...!

اما میاد سراغت

میاد که رنگ زندگیتو آبی کنه...

تو این همه راه نیومدی که حالا به بن بست برسی!

بلند شو و یه مسیرِ تازه پیدا کن...

میدونی چیه رفیق...؟

خیلی از آدمایی که اطرافت میبینی

زندگیه الانشون

با تصوراتی که داشتن فاصله داره!

میدونی چرا رفیق...؟!

چون باخت رو قبول کردن

اسلحه رو گذاشتن زمین!

خب همه میدونن تنها راه پیروزی جنگیدنه

اما همه نمی جنگن!

جنگیدن جرأت میخواد....

هدف میخواد...

خیلی از آدمای اطراف ما فقط دارن زندگی میکنن!

بدون خطر

بدون سراشیبی و سربالایی

بدون ماجراجویی

و اینا یعنی بدون لذت!

چون باخت رو پذیرفتن....

تو نباز رفیق

تو نباز...

 

 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم
بخاطر تمام روزهایی که
گرفت،شکست،تنگ شد
و کاری از من بر نمی آمد!
من و ببخش من
Designed By Erfan Powered by Bayan