آلاء


تنهایی قشنگ

دلم میخواد فقط و فقط تو اغوش خدا باشم...

من تا حالا تو زندگی دل کندن و تجربه نکرده بودم

جالبه!!!!

دلم میخواد از خیلی چیزا دل بکنم....

دل بکنم از گناه از عشق و عاشقی 

دیگه دلم نمیخواد عاشق بشم دلم نمیخواد دیگه ازدواج کنم...

دارم با تنهایی خو میگیرم

 


صبرت که تمام شد نرو یا برو!!!

یه جمله کلیشه ای بود

صبرت که تمام شد نرو معرفت تازه از انجا اغاز میشود

من اوایل قبولش داشتم یه جاهایی واقعا صبرم تموم میشد تو زندگی اما معرفتم پابندم میکرد و نمیذاشت برم...

میموندم

ولی از یه جایی به بعد وقتی بی معرفتی دیدم و دیدم و دیدم

تا جایی که دیگه تحملش برام سخت بود خیانت های متعدد چت های مخفی و فراوون با زن ها و دخترهای غریبه

در کنار همه اینها بی توجهی و بی اخلاقی و بددهنی و دست بزن و بی پولی هم اضافه کن

پول واقعا برام مسئله مهمی نبود خواستم بگم پولدار هم نبود اینکارارو میکرد...اشتباه ادما میدونی کجاست

وقتی ازدواج میکنن فکر میکنن دیگه تموم شد

طرف تا ابد تو زندگیشون هست هر رفتاری دلشون خواست بکنن هر کار دلشون و میلشون و هوسشون خواست بکنن اون زن یا مردشون هم برای خودش هست

ولی نمیدونن اون طرف داره ذره ذره اب میشه

اقایون ذره ذره اب نمیشن بنظرم

با دیدن خیانت همسر فورا طلاق میدن و مهریه هم نمیدن و میرن سریع با یه خانم بهتر ازدواج میکنن

شاید همشون هم اینطور نشن!

ولی اون زن به خیلی چیزها فکر میکنه یه پست مجزا باید نوشت راجب افکارو ترس های یه زن از جدایی

من الان چندین شب که تنهام واقعا کلافه میشم دارم دیوونه میشم از فردا میرم سرکار خداروشکر اونجا سرگرمم

اما از فرداهای خودم میترسم...

خدایا فقط تو میتونی نجاتم بدی

محمد با پیام هاش رو مغزم پیاده روی میکنه بیست تا یکی جوابشو میدم و امروز برای اخرین بار جوابشو دادم و خطمو شکوندم

پیامش چندتا نکته داره!

وضعیتش خوب نیست و ازم کمک میخواد شبا خیابون میخوابه!

من و بخاطر خودم نمیخواد داره زور میزنه بیاد اینجا سقف بالا سرش باشه

میخواد تازه برگرده مشورت کنیم باهم تا زندگی و بسازیم

میخواد بیاد باز به همه ثابت کنه که خوبه!!!همیشه خواسته دیگران ازش راضی باشن!!!!

وقتی دیدی هرچی ظلم میکنی زنت سکوت کرده بترس

اون داره به روزای بدون تو بودن فکر میکنه!!!

اینکه محمد بعد از پنج سال زندگی به خودش اومده

برای من اصلا ارزشمند نیست

پنج دیقه دیر میرسید خونه میرفتم پشت پنجره صلوات میفرستادم تا صحیح و سالم برسه خونه ده بار زنگ میزدم از دل نگرانی تا ببینم اتفاقی نیفتاده باشه براش

الان عکس خودش و برام میفرسته که شب روی نیمکت خیابون میخوابه دلم براش نمیسوزه

دلم میخواد زار بزنم به حال دلی که داره سنگ میشه...

حال دلم خیلی بده

لعنت بهت

یکی بگه چرا پیام همسرت و اینجا گذاشتی بهش میگم به توچه دلم میخواست


یه چیزی میشه دیگه غصه هات و کم کن

بعد از شب تلخ زهر تر از زهر

که من با لباس خونه روونه خونه خواهرم شدم دوشب نیومدم خونه تا اب ها از اسیاب بیفته

دوستم از یه عالمی استوری گذاشته بود که اگه گره بزرگ داشتید به حضرت نرجس خاتون مادر امام زمان رو بزنید

خودم و تو سامرا تصور کردم کنار مرقد مطهر حضرت نرجس خاتون و دلم و گره زدم به خودشون....

انگار یه نگاه مادرانه بهم گفت نگران نباش...

سومین روز برگشتم خونه از ابجیم چادر گرفتم و اومدم...

داداشام رفته بودن ماموریت

مامان و بابا تنها بودن 

بابام تو حیاط داشت قدم میزد بغلش کردم و گریه کردم مقاومت کرد رفت کوچه اومدم خونه مامان که بغض داشت خفش میکرد بغلم کرد و گفت گریه برای چی میکنی خودم مثل کوه پشتتم

مامان جارو برقی میکشید

داداش که خونه رو کارگاه کرده بود تا تابلو برقارو نصب کنه خونه افتضاح بود و از حوصله خارج

دیدن خونه به شکل قبل و مرتبش هم روانم و اروم کرد

بابا که اعلام کرده بود من دیگه دخترش نیستم

وقتی اومد رو تخت دراز کشید رفتم پاهاش و بوسیدم و افتادم رو پاش های های گریه کردم تا از حال رفتم و نفسم بند اومد

گفتم منو ببخش گفت بخشیدم

گفتم دعا کن عاقبت بخیر بشم تو دلش دعا کرد قطعا

گفتم اگه تو بخوای میرم با اون حیوون زندگی میکنم

گفت تو هم بخوای من دیگه نمیخوام😍😍😍

چشمام داشت از کاسه در میومد و قلبی شد

گفت در بالارو قفل کن بیا پایین زندگی کن گفتم چشم

سرکار هم نرو گفتم چشم

راجب دانشگاه حرفی نزد...

چند روز پیشم گفت دوستات خواستن بیان برید بالا

قبلتر میگفت حق ندارن بیان

داره کم کم عقب نشینی میکنه

فردا هم میرم یه سیم کارت بگیرم تا از شر مزاحمت های محمد خلاص بشم😍😍😍

هرروز پیام میده که بذار برگردم

اهان راستی

با مشاور هم حرف زدم ازم پرسید این قضایا برای کیه؟

گفتم همیشه بوده و این اواخر از شب یلدا تا همین خرداد پنج شش مورد بوده

گفت محمد به من گفت همه این قضایا برای پنج شش سال پیشه

اولن ما چهارسال و نیمه که با همیم

دومن دروغ میگه

گفت اون پیش مشاور اومدنش هم بی فایدست چون دروغ میگه و واقعیت و تحریف میکنه

امیدی بهش نیست....

گفت شبا تو خیابون میخوابم 

دلم براش نسوخت گفتم اینم از بی عرضگیته که نتونستی برای خودت یه سرپناه پیدا کنی چندشب

چطوری میخوای زندگی منو دگرگون کنی...

دل کندم ازش

میخواستم رمزدار کنم اما نظر اون روانی اصلا مهم نبود 

ب ن:بعدا نوشت

میدونستید دعاهاتون میرسه؟

همین الان ابجیم زنگ زد از فردا میرم سرکار

فقط باید زنگ بزنم کارگاه ببینم نیرو میخوان یا نه

مشکل کارهم حل شد


یه مشت روانی

یکی چند روزه گیر داده من عقده ای تشریف دارم و هدفم از نوشتن جلب توجه 

کردنه

اینکه چطور انقدر راحت میتونن قضاوت کنن واقعا میترسم

مطالب از امشب تمامن رمزدار نوشته میشه هرکس بخواد نوشته های یه عقده ای بخونه بگه رمز بدم😅😅

ملت چی تو سرشون میگذره واقعا؟!؟!؟!

چرا باید یکی برای خالی شدن خودش با یه اسم مستعار تو وبلاگ شخصی خودش که نظراتش به ده تا هم نمیرسه بیاد همچین کاری کنه!!!!

 

در ضمن ادم بیشعور من عزیز دلتم نیستم بی فرهنگ

 


بدترین شب و روزهای عمر

دارم بدترین شب و روز های عمرم و سپری میکنم

اونایی که این روزا کنارم باشن و حالم و خوب کنن تا ابد تو زندگیم نگه میدارم

بقیه رو تو همین روزای تلخ میذارم بمونن و ازشون رد میشم


طلاق و ماجراهایش ۲

دوشب پیش به بابام گفتن تصمیمم برای طلاق جدیه

طبق معمول خانواده ها اول مقاومت میکنن

تمام تلاششون و میکنن این اتفاق نیفته

خداروشکر حالا خواهرام موافق طلاقمن

دوتا خواهر دارم فرشته دوتا برادر دارم دیو😅

برادرام مخالفن و میگن با طلاق ابروشون میره

خواهرام میگن این ادم سالم نیست بمونه ابرومون میره

دامادمون کامل در جریان نبود و فکر میکرد من ادم کم صبری باشم و تحمل سختی های زندگی و ندارم و دارم شونه خالی میکنم

وقتی براش از این پنج سال زندگیم مختصری تعریف کردم از اینکه محمد بیکار بود سه سال و من دم نزدم و به هیچکدومشون نگفتم و با سیلی صورت سرخ کردم

و با بدتر از ایناش ساختم و کتک خوردم صبوری کردم پول نداشت صبوری کردم چندین بار خیانت کرد صبوری کردم

اما اینبار صحبت اینه که میره خونه زن های خراب

اینجای زندگیم صبرم تموم شد

اون ادم میتونه هپاتیت و ایدز بگیره و منم بیمار کنه!

چون با یه نفر نیست با هرکس اومده!!!

گفت اصلا راجبت اینجور فکر نمیکردم!ظاهرا دختر لوسی هستی😅مارا به سخت جانی خود این گمان نبود!

و دامادمون رو به خواهرم،همینکه تا حالا مخ شمارو نزده شانس اوردیم

من خندیدم اما خنده تلخی بود اون ادم هرچی باشه همسرم بود😔اینکه من چندسال با همچین ادنی بودم برای خودمم کثرشانه!

و از همه بدتر که همسرم یه قیافه خیلی اروم و مذهبی طوری داره!همیشه ریش داره و سربه زیره اصلا حرف نمیزنه و خیلی ارومه ظاهرا

چون اینجوری از ادما تایید میگیره😔

حالا برادرام و بابام چیکار میکنن؟

دنبال ایراد میگردن تو من!

که تو چیکار کردی که اون رفته به این راه!سهم تو چی بوده تو این گناه!کجا براش کم گذاشتی!

تمام رفتارای منو انالیز میکنن!!!

بابام شرایط سخت برام تعیین میکنه

که دانشگاه نرم بعدش، سرکار نرم راستی اون کاری که کلی براش ذوق داشتم یه روز رفتم عالی بود

ولی دیروز بابام نذاشت برم

حکومت نظامی رسما تو خونمون در حال عملیاتی شدنه

دیشب به سرم زده بود بیخیال طلاق بشم و برگردم با همون مرد کثیف خودم زندگی کنم

اما از اونجا که اون به شدت کینه ای و عقده ایه

میدونم تلافی این روزا رو به بدترین شکل سرم درمیاره

و اینبار اگه ببخشمش و خانوادم کوتاه بیان میدونه من پشتم چقدر خالیه و دفعه بعد جسورتر میره سمت زنا

تو برزخم😭😭😭

الهی هیچکس به اینجا از زندگی نرسه

مگه قرار چیکار کنم که ابروشون بره😭طلاق دستور خداست

سوره قرانه

ازدواج سنته طلاق هم خدا گذاشته دیگه این گه از غرب نیومده😭

با تمام وجود خودم و سپردم به خدا...

حال دلم خیلی خرابه خییییلی

برای حال دلم کمی دعا لطفا

من ازدخودم مطمئنم که بعد از طلاق یه زندگی سالم خواهم داشت با کلی موفقیت اگه موانع سر راهم نباشه

مثلث بدبختی داداشام و بابام😅😅

من یقین دارم این مثلث تمام تلاشش و میکنه من و پشیمون کنه از تصمیمی که گرفتم

و زندگی و زهر کنه و هروقت گله کردم بگن ما که گفتیم جدانشو به حرفمون گوش نکردی اینم عواقبش

میدونی از کجای زندگی میترسم؟؟؟

از اینکه بهم زیادی سخت بگیرن و برای فرار از این وضعیت تن به یه ازدواج مزخرف بدم

من پس از طلاق و اصلا روشنایی نمیبینم تاریکی محضه

اما باز دلم نمیخواد با محمد ادامه بدم


دلم گرفته دارم دق میکنم

جمعه همیشه دلگیر بود برام 

حالا با این دل شکسته و اوضاع اشفته دلگیرتر هم شده...

قلبم به شدت درد میکنه

پیش متخصص قلب رفتم قبلا مشکلی ندارم 

فقط از ناراحتیه😔

چه روزای سخت و نفس گیری...

دوست وکیلم ازم دوملیون گرفت حالا برام یه عکس فرستاده هزینه دادرسی و واریز کنم فردا ثبت نهایی کنه!

باید برای هر کدوم هزینه جدا بدم روم نمیشه بهش بگم پس اون دو تومن چی بود!!!

اولش گفت من برای این پرونده ها کمتر از پنج تومن نمیگیرم

هفتصد تومن هم هزینه وکالت طلاقمون شد😅

طلاق چقدر خرج داره😅😅

اقا ازدواج نکنید که مجبور نشید طلاق بگیرید


رفتم تو دل ترس هام

امام علی(علیه السلام) فرمودند: ذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ، فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ.

هنگامى که از چیزى (زیاد) مى ترسى خود را در آن بیفکن، چرا که سختى پرهیز از آن از آنچه مى ترسى بیشتر است.

 

شرح و تفسیر حکمت 175 نهج البلاغه

من حتی از این حکمت میترسیدم!!!

از کار کردن میترسیدم

از اینکه برم و نتونم از پسش بربیام یا خسته بشم

از سختی کار!همیشه یه عده میگفتن تو نمیتونی کار کنی کار کردن سخته

دیروز جسارت بخرج دادم و به یه اگهی کار زنگ زدم و قرار گذاشتیم و رفتم و کار و دیدم 

شاید باورتون نشه من یکی از ارزوهام نجار شدن بود و همیشه میگفتم اگه پسر بودم قطعا نجاری و انتخاب میکردم

یه کارگاه نجاری بود!!!وقتی وارد شدم و محیط و دیدم چشمام دقیقا قلبی شد

بوی چوب...من عاشق لمس چوبم

خلاصه که قرار شد از فردا به مدت یک هفته امتحانی برم

همکارامم خانم بودن و دوتا اقا!وسایل دکوری درست میکردن جذاب بود بنظرم!برای یه زندگی مستقل داشتن باید استقلال مالی داشته باشم

بعد از این مرحله حتما میرم دانشگاه

و کار و تحصیل و باهم پیش میبرم

و یکی از بزرگترین ترس های من ترس از تنهایی بود!

ولی الان عمیقا به تنهایی نیاز دارم

تماس هارو صدتا یکی جواب میدم!

پنج سال باهر اخلاق گندی که محمد داشت کنار اومدم چون میترسیدم از طلاق و تنهایی و زندگی بدون محمد!بهش علاقه داشتم!

باورم نمیشه اون شدت عشق و علاقه من بهش تبدیل به نفرت شده باشه!

من از شب تنها بودن تو خونه هم میترسیدم

ولی چندشب تنها بودم دیدم هیچ اتفاقی نیفتاد!!

ترسی نداشت

ترس برای من شبیه یه شبهه!!!دیده نمیشه شاید وجود خارجی هم نداشته باشه اما تصور میکنیم هست!!!

زدم تو دل ترس هام

راستی یه خبر خوب دیگه

دیروز اولین جلسه کلاس منبت کاری رو هم رفتم

نگم براتون چقدر استادش نازنینه و چقدر ارامش داره!

هم طراحی یاد میده هم منبت

چقدر تراشیدن چوب لذت بخش بود😍

استاد اول بهمون تمرین خط صاف کشیدن داد

داشتم خط میکشیدم گفت تو ارامش درونی نداری از خطهایی که میکشی پیداست!!!!

خندیدم و گفتم کاملا درست حدس زدید😊

میومد بالاسرم و میگفت آروم آروم آروم باش اروم میشدم برای چندثانیه

تو چشام زل زد و گفت چه خبررررره؟!رها کن

خندیدم و برای چندثانیه رها کردم موقعی که با منقار) شاید اشتباه نوشتم)کار میکردم به هییییچی جز چوب و تراشیدنش فکر نمیکردم گفت الان به یه ارامشی رسیدی!

گفتم استاد من حتی اگه منبت کاری و یاد نگیرم برای ارامشم میام اینجا تا یکم رو خودم کار کنم

خیییلییی ارامش داشت خودش، خیییلییی

خیلی عالی بود

هم سن پدرم بود استاد😍

خلاصه که خداروشکر بخاطر زندگی جدید و زدن تو دل ترس هام!!!

 


طلاق و ماجراهایش

فکر میکنم پنج شش باری این تصمیم و من گرفتم!!!

محمد هی خیانت کرده بداخلاقی کرده کتک زده خواستم جداشم

و ترسیدم و بخشیدمش و دوباره زندگیم و کردم

اینبار اما زدم به سیم اخر!

حق طلاق و گرفتم و امروز رفتم پیش وکیل و براش حق الوکاله هم واریز کردم

رفتم ثبت ثنا هم کردم ابلاغیه ها برام پیامک بشه مامور نیاد در خونه

وقتی اومدم خونه محمد پاپیچم شد که کجا بودی با دعوا!!!!صداش و انداخت تو سرش و داد و بیداد کرد

بهش گفتم که رفته بودم دنبال کارای طلاق!!!

دوباره داد زد که غلط کردی و من و گول زدی و....

افتاد به دست و پام و گریه کرد و تلگرامش و حذف کرد(همیشه این کارهارو انجام میده منم خر میشم)وعده یه کادو خوبم میده و هیچوقت نمیگیره!!!

منم سرم و میندازم مثل خر پایین و زندگی میکنم😭😭

ولی اینبار دلم نمیخواد خر شم😔

دلم واقعا براش سوخت

که زندگی به این خوبی و چه راحت داره از دست میده

من کم برای این زندگی زحمت نکشیدم😔

هیچی کم نذاشتم حتی اون چیزی که تو ذهن همه است

که فکر میکنن من کم گذاشتم که اون گرایش داره به زنای دیگه

این یه مرضه!!!!

اما اینبار باید مراقب باشم خر نشم😔

میترسم پای یه بچه بی گناه هم بیاد وسط این زندگی جهنمی و پاسوز ما دوتا بشه

شماها یادتونه من هربار تصمیم داشتم مادر بشم یه داستانی داشتم!!!!

خدا نخواست...

شکرخدا

چقدر از کلمه خر استفاده کردم!!!

بزرگواران ببخشید منو!خواستم فضا صمیمی بشه

دعا کنید تو رو خدا که خر نشم


طلاق

محمد که دست از خیانت برنداشت

و با مشاور همکاری نکرد

به مشاور هم نظر سو داشت

با مشورت مشاور تصمیم برای طلاق جدی شد

اول وکالت طلاق و گرفتم

شرطش این بود کل مهریه رو ببخشم!!!که اگه طلاق گرفتم متضرر نشه!!!!

قبول کردم نصف مهریه رو ببخشم اجرت المثل و نفقه و هرچی حق بود تا اخر عمر بخشیدم

مهریم 72تا سکه بود 35تاش موند که اونم قسط بندی میکنن ایا بده ایا نده!!!

حاضر بودم کل مهرمم ببخشم فقط این ادم تو زندگیم نباشه

فردا هم با وکیل قرار دارم

باید مدارک و بدم وکیل تا یکی دوماه دیگه از شر محمد خلاص میشم....

اما نگران فردای طلاقم😔

از قضاوت ها،از حرف و حدیث ها،از شرایط بد اقتصادی و فرهنگی جامعه

از امشب دنبال یه شغل مناسبم...

خانم دکتر گفت باید خودم و بکشم بالا و قوی بشم

من خیلی قوی ام

اما مامانم از وقتی فهمیده ناراحته و متوجه تغییر رفتارش میشم...

من ایا دوباره میتونم به کسی اعتماد کنم؟؟؟

روحم ترمیم میشه یعنی؟

ان مع العسر یسرا میشه برام؟؟؟

چقدر دلم میخواد تنهایی برم کوه و خلوت کنم

فریاد بزنم فقط خدا رو صدا کنم

شاید یه فریاده سر دنیا...

از کوه بیام پایین و استوار و محکم مثل یه کوه جلوی همه ناملایمات وایسم و کر بشم....هیچی نشنوم

فقط به خودم اهمیت بدم

فعلا طبقه بالای خونه بابامم اگه اذیت کنن قطعا از اینجا هم خواهم رفت

شاید یه روز ترجیح بدم بی خبر از همه زندگی کنم

شاید یه روز مهاجرت کنم و برای همیشه برم...

باید برم دانشگاه 

میخوام حقوق بخونم و وکیل بشم!!!هدف دارم 

خسته نمیشم 

ناامید نمیشم

نیاید بگید میشه طلاق نگیری!!!

تصمیمی بود که باید پنج سال پیش عملی میکردم

۱ ۲ ۳ . . . ۲۱ ۲۲ ۲۳
به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم
بخاطر تمام روزهایی که
گرفت،شکست،تنگ شد
و کاری از من بر نمی آمد!
من و ببخش من
Designed By Erfan Powered by Bayan