دیوار نوشت های آلاء


هنوز کسی اینجا رو میخونه؟

امشب بدون هیچ فکری به قلبم اجازه میدهم هرچه که میخواهد بنویسد 

خسته ام

خسته از ناملایمتی ها

از ادم هایی که خواستن ترحم نکنند اما تیغ تیز بی معرفتی را کشیدن بر روح خسته ام

من که هیچوقت هیچ انتظاری از احدی نداشته و ندارم

انتظار کمک نداشتم

اما ساده ترین نیازهای یک انسان انتظار درک شدن و انتظار یک اغوش امن مثل اغوش مادر برای فرزند ترسانش

انتظار شنیده شدن

کسی باشد که بشنود خسته نشود از شنیدن

هیچ نگوید، حرفی نزند فقط بشنود

گاهی ادم ساده ترین چیزها را هم ندارد

دلم میخواست یک بار جمله من کنارتم نترس را از کسی بشنوم

و دلم غرق در شجاعت شود و ادامه دهم

دوست داشتم سرم را روی شانه ی امنی بگذارم و با خیال راحت بدون هیچ حرفی ساعت ها گریه کنم و نوازش شوم

مانند مسافری هستم که در کویر فرسنگ ها بر روی شتر مسیری را طی کرده و به مقصد هم نرسیده در بیابان راه گم کرده

در تاریکی شب اضطراب وخستگی توانش را گرفته

ترس از دنیای ناشناخته ترس از راه زن ها تنها و بی یاور

هیچ تکیه گاه و پناهگاهی ندارد

شبی که صبح نمیشود

دلم کورسوی امیدی میخواهد 

نور میخواهد، همسفر میخواهد 

دلم بودن میخواهد

همیشه خودم بار همه نیاز هایم را به دوش کشیده ام

انجا که دلم اغوش میخواست خوپم بودم که خودم را در اغوش کشیدم، خودم بودم که گوش دادم حرف زدم خودم گفتم من کنارتم نترس... 

این روزها انگار خودم را در میانه ی راه گم کرده ام... 

مسیر سختی را امده ام توان ادامه دادن ندارم

 

پ ن: من به معجزه دعاهای شما ایمان دارم

اگه هنوز گذرتون به این دیوار نوشت های متروکه میفته برای حال دل خسته و مضطر من دعا کنید لطفا


معنای زندگیم+پول

معنای این روزهای زندگیم درس خوندن و روانشناس شدنه

تو همین هم جا زدم

هزینه دوره ها خیلی بالاست

دوره های عادی داخل ایران هول و هوش۳ملیون و بالاتر

که باید تو چند دوره شرکت کرد

دوره بین المللی ۸۰۰یورو معادل۲۳ملیون تومن

تازه از زیربار هزینه های جراحی فک خلاص شدم و به زودی پروژه ایمپلنت دارم۹ملیون برای یه دندون

معنای زندگی با پول گره خورده

هرچقدر بخوام تمرکزم و بذارم روی درس نگرانیم برای اینده و شرایط مالی اجازه نمیده

فکر میکردم تابستون کار میکنم و پس انداز میکنم

یک ماه از تابستون مونده و نتونستم کاری انجام بدم

الطاف الهی و در حق خودم مرور میکنم

همیشه دستم و گرفته

به مو میرسه پاره نمیشه

یه روزهایی رو تو زندگیم گذروندم که خیلی سخت تر و تلخ تر و بدتر از این روزها بود

این شب بیداری ها و نگرانی ها برای اینده نمیگم طبیعی نیست

ولی در این حجم که من دارم تجربه میکنم غیرعادیه

تمام توانم و گرفته

خدایا همیشه برام خدایی کردی این بار بیشتر از همیشه به کرمت محتاجم


روز ششم قرنطینه

کرونا

از اسمشم متنفرم دیگه

برای سومین بار مبتلا شدم

ضعف و بی حالی و تب و لرز شدید، از دست دادن حس چشایی و بویایی

به این ویروس دست ساز موجود دو پا فکر میکنم 

چه عزیزایی و ازمون گرفت، چه حسرت ها به دلمون گذاشت

نمیدونم کی قرار تموم بشه

لعنت بهش

 


سلام زندگی (。◕‿◕。)

امتحان ها که به نحو احسنت به پایان رسید

موقع انتخاب واحد تاریخ امتحانا برحسب مجازی چیده شده بود

ماهم چون مجازی بود برامون مهم نبود استادای سختگیر برداشتیم

گفتیم اپن بوک امتحان میدیم فدای سرمون

زد و دانشگاه حضوری شد

امتحانا هم حضوری، اموزش محترم برنامه جدید چید چه برنامه ای

هشت تا امتحان تو چهار روز

روزی دوتا امتحان شب و تا صبح بیدار میموندم برای امتحان سر صبح درس میخوندم

امتحان بعدی که غروب بود رو بعد از امتحان اول شروع میکردم به خوندن تا غروب

الحمدالله تا الان که نمره ها نمره ها به سمت20بوده

بجز دوتا درس عمومی 😅

فدای سرم 

این ترم خواستم خودم و محک بزنم، خیلی راضی بودم از خودم.. شاگرد ممتاز خواهم بود این ترم هم

دلم میخواد خودم و به یه مهمونی مفصل دعوت کنم

برای خودم هدیه بگیرم از خودم با تمام وجود تشکر کنم

باید این تابستون رو توسعه فردیم کار کنم

زبانم رو تقویت کنم

فکر کسب درامد باشم

یا کارهای هنریم و شروع کنم، یا یه حرکتی بزنم

با تنهایی خیلی حالم خوبه، باهاش رفیق شدم دوسش دارم

تنهایی قشنگم... 

 


یکم حرف بزنم برم

بسم الله النور

در دوره خود سازی و تنهایی و ایام الله امتحانات به سر میبرم

برای دختری با شدت برونگرایی من این حجم از سکوت و تنهایی و حرف نزدن واقعا عجیبه

شاید روز بیاد و بره مکالمه من با مامان در حد احوالپرسی و چندتا قربون صدقه و حالا چی بخوریم تموم بشه

بعد سرم تو کتابام و درس درس

کلافم از درس های اسلامی

اومدم تو اینستا یکم حرف بزنم که دوستام حمله کردن

باباجان چرا نمیفهمیم نقد یه کار به اسم اسلام نفی دین و خدا نیست

جرات نداریم راجب این چیزها نقدی بنویسیم

ولی اینجا مینویسم

خدا که از نیت من با خبره

خودش میدونه چقدر خودش و دینش و قرانش و دست دارم❤

با کج سلیقگی هاشون از اول انقلاب تا به الان کاری از پیش نبردن

فقط دافعه کتاب روانشناسی اسلامی و که میخونم حس میکنم پای منبر یه حاج اقا نشستم

اینا درده


اندر احوالات آلاء

اینجا هم خودم و بخوام سانسور کنم که نمیشه

یکم دلگیرم این روزا

ولی ترجیحا وقتم و با کسایی میگذرونم که حوصله این حال دل گرفتم و داشته باشن

میدونم خوب میشم... 

تروما های مختلفی و پشت سر گذاشتم واقعا

حس میکنم وسط یه طوفان بودم روی یه تخت چوب

امید بود که نگهم داشت، خدا بود که منو به ساحل رسوند

خانم دکتر رسولی بود که دستم و گرفت 

الان رسیدم به ساحل هنوز نفسم سرجاش نیومده

انگار به یه جزیره ناشناخته رسیدم

خودمم برای خودم غریبم

یه دنیای جدیده

درس و خیلی جدی گرفتم، با تمام توان میخونم

تو طول ترم نخوندم، گذاشتم شب امتحان

پشت سر هم روزی دوتا امتحان دارم

از امشب یه برنامه ریزی منسجم باید داشته باشم

بشینث بخونم، دلم میخواد یه روانشناس باسواد باشم

خیلی دلم میخواد مثل خارجیا پژوهشگر بشم

تو ایران که نمیشه پژوهشگرشد

دوست دارم برم کار پژوهشی و درمانی انجام بدم

چقدر رویا تو سرم دارم

فعلا همه تلاشم و میذارم روی درس

مسئله ای که ذهنم درگیرشه همینجا چال میکنم

ادم ها چقدر میتونن خودخواه و نامرد باشن؟! خدای بزرگ! 


نتیجه جلسه مشاوره امروز

خانم دکتر که فکر میکنم وارد سال چهارم شدیم برای روانکاوی و تراپی با روش جذاب هیجان مدار

لحظه به لحظه زندگیم کنارم بوده

امروز از وقایعی که این مدت گذشت صحبت کردیم

از هیجان غم و ترسی که دارم

برای ترسم فقط باید با یک خشم محافظت شده برخورد کنم

من که به هیجانات خودم کاملا تسلط دارم

و گفتن اینکه من یه دخترم که دارم خلاف جهت شنا میکنم

محکم وایسادم و به هیچکس اجازه تصمیم گیری و دخالت درباره خودم و زندگیم نمیدم

جراتمندانه از خودم دفاع میکنم

تا دیروز من یه دختر منفعلی بودم که همه میزدن توی سرش صداشم در نمیومد چون نمیخواست کسی و از خودش برنجونه

ولی الان من یه دختر قوی ای شدم که از خودم دفاع میکنم

و برای اطرافیانم این دختر یه ادم جدیده، برخورداشون طبیعیه! 

ولی فعلا من باید همینجوری بجنگم

یک روز همشون میپذیرن که من یک دختر کاملا مستقلم 

که هیچ احدی اجازه دخالت تو زندگی من رو نداره

مسیری که انتخاب کردم این سختی هارو هم داره

اما تهش شیرینه... 

خودم انتخاب کردم این مدل زندگی کنم


بیاید بگید هنوز دوست خوب منید

این روز ها که به شدت تنهایی فشار وارد کرده

دکتر رسولی گفتن با دوستام ارتباط بگیرم

خیلی هاشون مشغله دارن و شاغلن

عزیزترینش ساراست که ازدواج کرده و سه ساعتی باهم فاصله داریم

و خداروشکر دفترمهندسی مشغول نقشه کشیه

و ندا که اونم مهندس شرکته

و مریم که معلم شده خداروشکر 

برای تک تکشون خوشحالم

درسته من ندارمشون، ولی حضورشون هم دلگرم کنندست

ادمیزاد احتیاج داره به این حلقه های حمایتی اجتماعی

یه روز که حالم بد بود خودم و رسوندم خونه یکی از دوستام

بعد از کلی درد دل کردن که میشنید، خودمم دیگه حس کرده بودم خسته شده

گاهی یه فشارهایی به ادم وارد میشه که وجود دوسه تا ادم همدل واقعا بازو کمکی میشن

یه دوست که بغلت کنه بگه من کنارتم خره

همین! 

تهش با جمله اه بسه چ... ناله نکنیم بحث جمع شد،ادامه ندادم... چرا من لب باز کردم، چرا با ادما درد و دل میکنم، چرا چرا، میدونم همین هم برای بقا لازمه، یه روز تو حالت خوش نیست یه روز اونا، ادم که قرار نیست همیشه شاد باشه! بیخیال

خلاصه توقعی نیست از کسی

یه عده که میگفتن تو از پس زندکی مستقلی بر نمیای

نکن این کار و پشیمون میشی

وقتی دیدن چطور از پس زندگیم براومدم و چقدر محکم و قوی رو پای خودم وایسادم

درسم و میخونم میرم میام ازاد و مستقل و محکم دارم زندکیم و میکنم، نه نیاز مالی به کسی دارم نه چیزی

هیچ کمبودی نداررم

بعد سه سال تازه میخوان زهرشون و بریزن

با طعنه ها و اذیت هاشون

فقط باید کر بشم باید تمام قدرتم و جمع کنم سر رویاهام خالی کنم

میدونم خیلی ها وایسادن زمین خوردنم و ببینن بگن دیدی گفتیم نمیتونی

حالا صدسال هم منتظر میشینن این و بگن

ولی نمیذارم کار به اونجا بکشه

توکل برخدا

تمام تلاشم و میکنم

تنهایی خیلی اذیت کنندست 

این مدل تنهایی که هیچکس نباشه باهاش حرف بزنی

حتی خواهر برادر و یه دوست همدل

شما بیاید بگید هنوز هستید و اینجا رو میخونید... 

ایام الله امتحانات فشار وارد کرده به مغزم

خوب میشم:) 


کار جدید

بسم الله

من به مد و لباس خیلی خیلی علاقه دارم

دلم میخواد یه روز برند خودم و ثبت کنم و طبق سلیقه خودم لباس طراحی کنم و این لباس رو تن مردم شهر ببینم

خیلی لذت بخشه از پارچه ی ساده یه لباس خلق کنی

و با نخ های رنگی بهش جون بدی و روش باغ گل بکاری

عاشق لباس های ساده با گلدوزی های خوشگلم

ابجی که مشوق گند زدن به استعداد ها و سلیقه و نظر من بوده همیشه 

هربار اومدم شروع کنم گفته کار تو نیست

خودش بیست ساله تو کار خیاطیه ولی پیشرفتی که باب میل من باشه نداشته

پنج تا چرخکار داره الان کا برای تولیدی های بیرون کار میکنن

تو گوشش خوندم که بیا بشینیم خودمون کار کنیم

طراحی و کارای پیج و سایت و تبلیغات و فروش با من

دوختش با شما

گفت اوکی وراه افتادیم رفتیم بازار از اونجا که ذهنش خوله

باز رفت با یه فروشنده صحبت کرد قرار شد بدوزه بده اون براش بفروشه

اونم چی لباس های نخی تابستون

رفت پارچه نخی گرفت شلوار نخی بدوزه😐

میگه شلوار نخی هارو بذار پیجت

گفتم گمششششسشششو باباااا تو دلم البته، با صدای کاراکتر بچه بخون 

فقط چشم غره رفتم شلوار نخی اخه🤦‍♀️

فعلا باید خودم مثل ادم بشینم خیاطی و یاد بگیرم حرفه ای

کار خودمه که تنها بزنم تو این کار رو پای خودم بدون کمک خواهرم

توکل برخدا... 

 

 

 


خواستگاری

قبل عید یک موردی معرفی شد به ما برای ازدواج مدت کوتاهی صحبت کردیم و رفتیم پیش خانم دکتر روانشناس عزیزم

خودم به این نتیجه رسیده بودم مناسب هم نیستیم

یک مرد با ارزش های شدید مذهبی

از اینها که فکر میکنن فقط خودشون خوبن

از اسلام این و برداشت کردن که زن باید تو خونه بشینه و مطیع همسر بشه نه فعالیت اقتصادی کنه نه هیچی(در صورتی که حضرت خدیجه تاجر بزرگی بود با اقایون هم کار میکرد، بماند...) 

و همه چیز از نظرشون حرامه

خلاصه که خانم دکتر گفت من حس میکنم این ادم اختلال شخصیت پارانویید داره... 

خانم دکتر ازم راجب تربیت فرزند پرسید گفت تو سبکت چطوره

گفتم قطعا هیچ چیزی رو به بچه تحمیل نمیکنم کمکش میکنم راه درست و بره ولی زورش نمیکنم

به هرچیزی که علاقه داشت هنر موسیقی ورزش در حد توانم کمک میکنم بره به سمت رویاها و اهدافش

گفت ولی این اقا این شکلی نیست روش تربیتش مستقیم ضربتی چکشیه

حتی ازش پرسیده بودم نظرش راجب اموزش موسیقی چیه گفتش حرامه و اصلا نباید سمتش رفت

بماند

به این نتیجه رسیدیم که ماراهمون از هم سواست

بماند که این اقا دست بردار نبود

وضع مالی و موقعیت اجتماعی خوبی داشت فکر میکرد دست رو هرکی بذاره باید جواب مثبت بشنوه

خیلی بهش برخورده بود، اصرار اصرار که دوباره بریم پیش مشاور یا پیش مشاور دیگه بریم بریم تست بزنیم

خانم دکترهم به من گفته بود قاطعانه تموم کنم

نظر خودمم همین بود

وقتی تصمیم به حذف کسی میگیرم خیلی قاطع برخورد میکنم

اخرین تماسش پر از خشم بود گفت که این همه التماست کردم ببینمت 

این همه خودم و کوچیک کردم 

الان فهمیدم محبت ادم هارو عوض میکنه، بهت محبت کردم برام قیافه گرفتی و صداش و انداخت سرش که تو هیچی نیستی

سکوت کرده بودم شخصیتش و کامل نشون بده

گوشی و روم قطع کرد و از همه جا بلاکم کرد

من اول مات و مبهوت بودم که چرا جواب مزخرفاتش و ندادم

بعد خداروشکر کردم شر همچین موجودی و از سرم باز کرد

به شدت چشمم ترسیده از پسرای مذهبی

معیار انتخابم فقط انسانیته

کسی که ظاهر مذهبی نداره و انسانیت و برای خودش معیار قرار داره هزاربار شرف داره به کسی که ریش گذاشته و یه عقیق انداخته انگشتش و خودش و احمال کاریش و اخلاقای گندش و پشت این دین که سراسر انسانیته قایم کرده

این روزا دین و ایمون برای خیلیا نون و اب شده

خدا ریششون و بخشکونه

هرکی تو هر لباسی به اسم دین تیشه به ریشه مردم میزنه خدا خودش رسواش کنه

از لحاظ روحی دلم میخواد فقط از هرچی ادم مذهبی نماست دوری کنم🤮

چیکار کردید با اعتقاد مردم.... 


تولد ۲۸ سالگی آلاء

بسم الله الرحمن الرحیم 

من تولد قمریم که ۲۳رمضانِ

امسال در خدمت امام رضا بودم،اونجا یه تعارف به امام رضا زدم و گفتم میشه هدیه تولدم برات کربلا باشه و تولد شمسیم که۱۵اسفند میشه کربلا باشم؟

خودمم محال میدونستم

گفتم اقا کربلا هم نشد ،عیب نداره بطلب دوباره بیام پیش خودت

من تقویم و ندیده بودم امسال، بر خلاف هرسال که تا سررسید میومد دستم میرفتم سروقت روز تولدم ببینم با چه مناستی رقم خورده و چندشنبست

امسال کاریش نداشتم

عتبات دانشگاهی ثبت نام کردم تو قرعه کشی برای تاریخ۱۰اسفند اسمم در اومد

اونجا نگاه کردم و فهمیدم تولدم با تولد امام حسین علیه السلام تو یک روزه و من اون تاریخ و کربلام

رو پای خودم بندنبودم

رفتیم کربلا و روزای خوبی برام رقم خورد

شب تولد کربلا بودم و روز تولدم نجف

یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین و رویایی ترین تولد های تاریخ عمرم بود

تو این ۲۸سال واقعا پوستم کنده شد

اما هیچوقت نه رشته توسلم قطع شد نه توکلم

بهترین کربلای عمرم بود،سفر بسیار پربار و پر روزی

بارون شب جمعه کربلا رو دیدم اسمون سرخ کربلا شب اخر رجب، رنگین کمون بعدش،گلی که شب تولدم امام حسین بهم داد

تربت اصل ،و قرانی که باز کردم ایه ۱۵سوره مریم اومد.سلام بر ان روزی که متولد میشوند....

انگار رو ابرها بودم

تو بهشت خدا قدم میزدم

دلم نمیخواد اون خاطرات از ذهنم محو بشه ....

امیدوارم روزای روشن زندگیم برسه

قطعا رسیده،خداروشکر میکنم فقط

تو سال جدید خاطرات کربلا رو مینویسم اینجا حتما


بیاید خبرای خوب دارم، رمزم میدم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جراحی زیبایی+گوشه ای از رخمان

بسم الله

من که از بچگی با دندونام درگیر بودم و از شانس بدم گیر یک دندون پزشک بی وجدان افتاده بودم که تو بچگی شش تا دندون اصلی منو کشید

و از اون روز فک من که یکم جلو بود جلوتر اومد تا راحت بتونم غذا بخورم

اما من هیچوقت نه راحت غذا خوردم نه چیزای کوچیک مثل پسته و تخمه رو راحت تونستم بجوام

تو فکر جراحی فک بودم 18سالگی اما از هزینه بالا و سختی عملش ترسوندنم

ترس مانع انجام شد

گذشت و الا قوی تر شد دلش خواست کارهایی رو انجام بده که بخاطر ترس انجامش نمیداد

اولین کار جراحی فک بود

با توکل بر خدا وارد این مسیر شدم

این مسیر چندسالی طول میکشه چون نیاز به ارتودنسی هم هست و باید دندون ها اماده جراحی بشن و جراح و پزشک ارتودنسی باهم هماهنگ بشن و الی اخر

بهمن ماه پارسال شروع کردم و الان چند روزیه که از بیمارستان مرخص شدم این پرسه بالای صدملیون هزینشه من با کمتر از نصف این قیمت انجام دادم و تا اینجای کار که ظاهرا همه چی خوب و درست و حرفه ای انجام شده

چهرم زیبا بود زیباتر شده☺️

دوتا فکم جراحی شده و چونه، صورتم پر از پلاتین و پیچه

تو این وبلاگ حتما قبل و بعد عمل و خودم میذارم رمز دار!

بچه ها دلم براتون تنگ شده اگه خوندید نظر بذارید یه احوالپرسی کنیم باهم

 

گوشه ای از رخمان😅😅

خیلی دوستدارم زودتر بفهمم چه شکلی شدم

الان باندپیچی دارم و ورم 

دکتر گفت شیش ماه دیگه چهره اصلیت مشخص میشه

میگم اینجوری هم خوبه ها یهو بعد 27سال یه تغییر چهره 

امیدوارم تغییرات خوب باشه😅

راستی برای اولین بار دندونام و رو هم حس کردم حس خوبیه

نعمتی بزرگی که ازش غافلید

اگه دندوناتون روهم چفت میشه صدملیون تو زندگی جلویی

خداروشکر کن

 


اینک منم آرام تر مهربان تر

چقدر این روزهای زندگی را دوست میدارم.....

آرام تر مهربان تر....

قدر لحظه های زندگیم رو میدونم

طوفان هارو پشت سر گذاشتم

تو بغل خدام


نیمی از پاییز رفت

من که دیفرانسیل و بعد ده سال پاس کردم

هنوز مدرک پیش دانشگاهیم نیومده

دانشگاه ثبت نام کردم و شهریه ثابت و واریز کرذم و دویست و پنجاه پول بیمه دادم،بیمه حوادث برای دانشگاه مجازی واقعا مسخرست!!!!

یک ملیون و سیصد هم فعلا واریز کردم

1/5دیگه باید واریز کنم همه اینا فدای سرم

اما هنوز نتونستم وارد سامانه دان بشم

نه تنها من خیلی ها همین مشکل و داشتن....

سه ملیون از هر دانشجو میگیرن و کمترین امکانات که اموزش مجازی هست نمیتونن ارائه بدن

ماکه هیچی از درس نفهمیدیم کاش لااقل کلاسا حضوری بشه یچی یاد بگیریم😔

تو کف اون پول بیمه ام فقط من

با وجود مجازی شدن همچنان پول بیمه میگیرن اینا!!!اخه چرا

مدرکم اگه تا هفته بعد نیاد ثبت نامم باطل میشه کلا

اونا دارن چه غلطی میکنن من موندم از شهریور تا الان نتونستن رسیدگی کنن

واقعا شورش و دراوردن...

چقدر شب عیدی دلم پره

همه چی پیچیده به هم....

دارم مسخره ترین شب و روزهای عمرم و سپری میکنم


بر آلاء چه گذشت

دوماه دیگه جراحی زیبایی دارم

دانشگاه رشته روانشناسی قبول شدم

پیش دانشگاهیم دوتا درسم مونده بود پاسش کردم بعد ده سال

با کمک دوست وبلاگیم فاطمه عزیز سخت ترین و پر استرس ترین مرحله که خداروشکر دیشب خبر قبولی اون دوتا درسمم اومد....

خداروشکر فصل جدیدی از زندگیم شروع شده

خیلی خیلی خوشحالم 

خدا بخواد میخوام کسب و کار خودم و راه اندازی کنم

ولی درحال حاضر یه شرکت خصوصی ام حسابی سرم شلوغه

حال روحیمم با کمک روانکاو عزیزم عالیه الحمدالله

همه چی خوبه


بهترین سفر عمرم

بسم الله الرحمن الرحیم

من دقیقا تو این یک سال فشار روحی زیادی و تحمل کردم

تو رویاهام وقتی دنبال یه مکان امن بودم بهش پناه ببرم فقط حرم امام رضا میومد تو ذهنم

دقیقا از پارسال ماه رمضون استارت این اتفاق عظیم تو زندگیم زده شد و شروع تحولی عظیم و مسیری جدید برام بود 

من به نفس خودم خیلی ظلم کردم،روحم خیلی تو عذاب بود،و به معنای واقعی کلمه بریده بودم

پنج سال جون کندم و خودم و کشتم درست بشه نمیشد

خودم و ازاد کردم...

خلاصه با همه این فکر و خیال ها باز دلم اغوش امام مهربونم و میخواست

شب قدر اول سپری شد اروم نگرفتم همون شب با همه وجود از خدا خواستم دعوتنامه منو امضا کنه یه سر برم پابوس آقا امام رضا

دوسال بخاطر کرونا دندون به جیگر گذاشتم و نرفتم

کرونا که رفتنی نیست منم که دارم دق میکنم

صبح 19رمضان وارد نرم افزار اپ شدم و بلیط های قطار و چک کردم و برای 20رمضان بلیط گرفتم و رفتم گفتم مامان من فردا میرم مشهد

گفت بسلامتی ان شاءالله،نپرسید با کی میرم و چجوری میرم گفتم شاید اگه بفهمه تنها میخوام برم دلهره بگیره،میدونست تنها میرم ولی چیزی نگفت کلا مامان خودش و تو موقعیت اضطراب و دلهره هم قرار نمیده عاشق این شخصیتشم

فردا دوساعت مونده بود به حرکتم زنگ زدم بابا گفتم بابا من دارم میرم مشهد گفتم منو تا راه اهن میبری گفت باشه چه ساعتی و اومد دنبالم و منو رسوند راه اهن

باباهم گفت به سلامتی التماس دعا،باباهم میدونست تنها میرم حتی تو مسیر هم چیزی ازم نپرسید و حرفی نزد فقط گفت سلام منو به امام رضا برسون

خداروشکر میکنم که خانوادم بهم اعتماد کامل دارن دلم نمیخواد ذره ای این اعتماد و خدشه دار کنم...

 

اولین سفری بود که تنهای تنها میرفتم همیشه یا با دوستام سفر میکردم یا خانواده حداقل یکنفر همراهم بود

ولی دلم میخواست اینبار برای خودم باشم

قصدمم یه سفر دو روزه بود که خداروشکر ده روزه شد

خیلی لذت بخش بود

امیدوارم رسال شب قدر بتونم کنار امام رئوف باشم

بهترین شب قدر عمرم بود

کلا خیلی سفر خوبی بود خداروصدملیون بار شکر بابت تک تک ثانیه ها و لحظه های این سفر

اتفاقات جالبی افتاد بعدا سر فرصت مینویسم

امروز تازه برگشتم خستم فقط به خواب نیاز دارم...


و ما ادراک ارتودنسی

و ما ادراک ارتودنسی 

راستی تولدم گفتم تست کرونام منفی بود 

گویا به تست ها اعتباری نبود (๑˙ー˙๑) وقتی تستم منفی شد مجبور شدم برگردم سرکار و هرچقدر بهشون گفتم من استخون درد دارم و جالم اصلا خوش نیست نمیتونم اضافه کاری وایسم گفتن نمیتونی وایسی برو تسویه از شدت درد رفتم تسویه کردم بیام خونه فقط استراحت کنم

با از بین رفتن حس بویایی و چشاییم به مدت یک ماه و قطع نشدن سرفه هام با یک پزشک مشورت کردم

گفتن کرونا دارم ʕ´•ᴥ•`ʔ 

الحمدالله گذشت..

خداروشکر بعدا فهمیدم کرونا بوده

این بیماری به شدت روی روان ادم تاثیر میذاره

از کرونا بگذریم....

من از بهمن ماه ارتودنسی و شروع کردم اول یه فک

و قبل ماه مبارک دو فک و ارتو کردم

امروز وقت افطار وقتی اومدم لقمه های ریز بربری و بجوم یکی از

براکت های محترمم شکست (T_T) 

باید لقمه های کوچیک بگیرم و وقت سحر انقدر خورشت رو برنج بریزم تا به اندازه کافی نرم بشه

و خیلی نیاز به جویدن نداشته باشه

و بدتر از همه اینکه مامان اصرار داره سوپ بهترین غذاست برای من تو این مدت،من از سوپ بیزارم هر نوع سوپی با هر نوع طبخی

خداروشکر که ماه رمضون ده ساعت دهنم بستست مجبور نیستم ده بار مسواک بزنم در روز

و تنها چیزی که غمگین میکنه منو فکر کردن به جراحی فکه (。◕‿◕。) 

فعلا ترجیح میدم به دوره طلایی جراحی فکر نکنم

همین الان که سمت راست دراز کشیدم و سیم ها به لپم فشار وارد میکنن و کل دهنم آفت زده به سه سالی که اینا میخوان مهمون دهن مبارکم باشن فکر میکنم

با عرض پوزش معنی سرویس شدن دهان یعنی همین

یه سری عادت های خوب هم دارم پیدا میکنم

به زور (◉‿◉) 

بلافاصله مسواک زدن و استفاده از نخ دندون به طور منظم قبلا هم مسواک میزدم ولی نه انقدر با نظم و برنامه و بلافاصله بعد غذا حتی توی طبیعت گردی...

و اهسته غذا خودن،من از اونجا که عاشق غذا و اشپزی ام تو این فرصت به همه مزه هایی که زیر دندونم میاد دقت میکنم

چون مسواک زدن و نخ دندون دندون های انتهایی سخت تره ترجیحا با دندون های جلو غذا میخورم جالبه تو طعم غذا تاثیر داره،دقت نکرده بودم 

خلاصه که این روزا میگذره به راحت تر غذا خوردن بعد جراحی فکر میکنم

من چطور 27سال غذا خوردم با این وضعیت

و قسمت جالب انگیزناک ماجرا اونجاست که دکتر گفت چهل درصد چهرت عوض میشه جراحی فک جز جراحی هایی هست که خیلی تو تغییر چهره تاثیر داره

من که از چهره الانمم خیلی راضی ام

چهره جدیدم و امیدوارم دوست تر داشته باشم

تحمل همه این درد و رنج ها و این همه هزینه برای اینه که من راحت تر غذا بخورم و یه وقتایی دندونام بهم سابیده نشن (◠‿◕) 

برای پشیمون شدن خیلی دیره دیگه ᕙ( • ‿ • )ᕗ 

سه سال با بدبختی و سختی غذا بخورم برای بقیه عمری که معلوم نیست چقدره

خداجان بیزحمت یه طول عمری بده استفاده کنیم از پس از جراحی خودمان با تچکر

 

 


سال جدید زندگی جدید

بِسْمِ الرَّحْمَنِ الرَّحیم🌱

 

اولین تصمیمی که گرفتم اینه که به بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیم با همه وجود ایمان بیارم و هیچ کاری و بدون بسم الله انجام ندم

 

قبلا خیلی مقید بودم به این نکته ولی کم کم فراموش کردم حتی موقع غذا خوردن هم یادم میره دیگه! (๑•﹏•) 

 

ورزش

 

خیلی ازش غافل شدم اما هرطور شده صبح یا غروب پیاده روی میکنم و مدیتیشن اخر شب و حتما خواهم داشت  (❁´◡`❁)*✲゚* 

 

تغذیه

 

به صبحونه باید بها بدم،و نوشیدن آب،من از آب خیلی غافلم (๑• . •๑) 

 

مطالعه

 

دم دمای غروب خیلی میچسبه،میخوام یه فضای خیلی خوب هم برای خودم طراحی کنم تو خونه،خیلی دلم میخواد تلوزیون و جمع کنم!من اصلا تلوزیون و روشن نمیکنم دوست دارم فضای تلوزیون و با گل پر کنم و یه نشیمن جذاب درست کنم برای خلوت و مطالعه (。◕‿◕。) 

 

وابستگیم و از ادما به صفر برسونم

 

هیچکس دلیل خوشبختی و بدبختی من نیست

خودم تنها ناجی زندگی خودمم

من هیچ نیازی به کسی ندارم واقعا

زمان همه چیز و درست میکنه (✷‿✷) 

به برنامه ریزی خدا شک ندارم من زندگیم و میکنم خدا برنامه ریزی میکنه و همه چی و در زمان خودش برام رقم میزنه پس نگران هیچی نیستم

نیازم به خدا رو با تمام وجود احساس میکنم

فقط و فقط و فقط به خودش احتیاج دارم برای ادامه دادن برای پر کردن تنهایی هام برای ارامشم

چقدر حال الانم و دوست دارم (。♡‿♡。) 


تولد ۲۷سالگی آلاء

اسکار سخت ترین سال عمرم تا اینجا به ۲۶سالگیم تعلق میگیره☺️

حتی همین شب تا چندساعت پیشش مشخص نبود کرونا دارم یا نه

تا شب اخر جونم و به لبم رسوند، دمش گرم

ادم همیشه مدیون سختی هاشِ

اگه سختی ای نباشه رشدی نیست... 

من امسال بیشتر از هر سالی قدر تک تک اعضای خانوادم و دونستم

حتی همین امشب ابجی ها که نگرانم بودن که کرونا نداشته باشم

کیک برام پخته بودن که اگه جواب تست منفی بود بیان و سورپیرایزم کنن

من که تو قرنطینه بودم و حالم خوش نبود

اونا که همیشه پشتم بودن

امسال که سخت ترین سال عمرم و سپری کردم اگر خانوادم کنارم نبودن عبور از این سختی ها خیلی سخت بود ولی با وجودشون به شیرینی گذشت

(یه جاهایی فکر میکردم پشتم و خالی کردن!ولی اشتباه میکردم!شاید فکر میکردن صلاحمه جلوم وایسن،ولی وقتی دیدن صلاحم تو چیز دیگه ایه همشون کوه شدن برام بهشون تکیه کردم) 

امسال برام پر از درس بود هر روزش رشد کردم...

خانم دکتر رسولی که کمکم کرد خودم و پیدا کنم و ارتباطم با خودم قوی تر شد مهربانانه تر... 

اینجایی که الان هستم و خیلی دوست دارم

یه سکونی یه امنیت خاطری بعد از گذروندن شبایی که فکر میکردم صبح نمیشه.... 

به خودم قول میدم ۲۷سالگی و پر کنم از روزای خوب

از امسالم درس بگیرم هر روز زندگیم و زندگی کنم

کمتر ناراحت بشم غصه هیچی و نخورم

برای هزثانیه از زندگیم خدارو شکر کنم

فکر میکنم دیگه وقتش رسیده عشق واقعی رو تجربه کنم... عشق به خالق عشق بی انتها و جاودان و همیشگی... عشق به خانواده، عشق به خودم، عشق به حیات... عشق به طبیعت... 

چیزی تا بحران سی سالگی نمونده ☺️

پس تا میتونم باید از فرصت جوونی استفاده کنم ❤

به امید ساختن آینده ای زیبا

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم
بخاطر تمام روزهایی که
گرفت،شکست،تنگ شد
و کاری از من بر نمی آمد!
من و ببخش من
Designed By Erfan Powered by Bayan