یک مشت خط


عکس العمل ها

این مدت که این مشکل برام پیش اومده بود من احتمال وجود سرطان و میدادم

در اصل خودم و اماده میکردم که اگر دکتر گفت سرطانِ تو سرم نزنم

گریه هام و کردم با خودم کلی حرف زدم خودم و اروم میکردم

اینجا از نگرانی هام نوشتم همون حرفایی رو شنیدم که از چندتا از دوستام میشنیدم

بیخود نگرانی هیچی نیست فکروخیال نکن 

دوست صمیمیم که روزهای اول میگفت نه بابا هیچی نیست کم خونیه بواسیره 

میگفت گله من علامت های من بواسیر نیست میگفت ابجیم میگه حتمن کم خونیه

وقتی جواب کولونوسکوپی و نشون دادم زنگ زد خیلی ریلکس گفت ببین یه زخم تو روده هات داری خواهرم میگه پنجاه درصد سرطانه و خدافظی کردیم

من اون شب مردم با این حرف خیلی بی مقدمه پنجاه درصد احتمال سرطان هست

انقدر نزدیک شده بود بهم و نگرانی هام شروع شده بود

واقعا نگرانی داره الکی نگید نگرانی نداره

درست زمانی که تصمیم داشتم مادر بشم تو ولیمه بدی،قبل بارداری

تمام فکر و ذکرت مادر شدن باشه یهو متوجه سرطان بشی کاخ ارزوهات یه لحظه خراب میشه

امید دادن چیز خیلی خوبیه اما اگه بلد نیستیم نکنیم این کارو

من دنبال ترحم نیستم که اگه بودم پدر و مادر از هر کسی مهربون ترن برای ادم اول به پدر مادرم میگفتم یا پدرشوهر مادرشوهرم که کلی دوسم دارن

به چندتا از دوستام گفتم 

سارا که تا جواب ازمایش ها بیاد کل صورتش پر از جوش شده بود از نگرانی به سارا گفتم که هیچی نیست

مریم که گفته بود پنجاه درصد سرطانه گفتم که صد درصد شد

یه گروه کوچیک داریم به دوستام التماس دعا گفتم و بهشون گفتم

ندا بی معطلی اومد پیشم با کلی گلدون خوشگل اومد و کلی بهم انرژی داد 

نگفت الکی نگران نباش گفت قوی باش گفت تو از پسش برمیای

ندایی که میگفت من به امام حسین اعتقاد ندارم میگفت برات زیارت عاشورا میخونم و از خود امام حسین کمک میخوام (الهی بدای تو بشم من دختر)

فرشته گفت از کاه کوه نساز،برای خودت (دلم میخواست بگم ریزش مو گرفته بودی زمین و زمان و بهم میدوختی و از بخت بدت گله میکردی و خدارو بنده نبودی حالا به من میگی از کاه کوه نساز)

غزل که ابهر زندگی میکرد زنگ زد و کلی خاطرات خوبمون و مرور کردیم که حالمون خوش باشه در اخر گفت آلاء تو قهرمان زندگی منی هااااا مواظب قهرمان زندگی من باش

عکس العمل ها خیلی متفاوت بود

برای منی که تو بیست و پنج سالگی اوج جوونی همچین اتفاقی افتاد واقعاااا اتفاق غیرمنتظره ای بود روزای اول فقط تو شوک بودم جز شوک هیچی نبود

مثل پسری که یکهو پدر از دست میده و تو شوکه حتی اشکش نمیاد چون باورش نمیشه

من هنوز کنار نیومده بودم با این موضوع نمیتونستم هضمش کنم 

اگر خواستید یه روز به کسی دلداری بدید اول خودتون و بذارید جای اون ادم

دنیا رو از نگاه اون ببینید بعد هرچی خودتون دوست دارید بشنوید بهش بگید

یکم دل رحم تر باشیم...


من بیست و دو سالم بود که باردار شدم
سه ماهه بودم که به شدت تصادف کردم
اونقدر شدت زیاد بود که خودم رو یک لحظه نوک درختای کاج دیدم و دیگه هیچی یادم نیست
فک کن چقدر شدت داشته که من رو تا اونجا پرت کرده
بهم گفتن بعدش خوردی محکم توی شیشه ی ماشین و بعد کشیده شدی روی زمین...
کسی باورش نمیشد  خودم زنده مونده باشم،چه برسه به بچه م
صورتم پر خون ،نرمه ی گوشم آویزون شده بود، نازک نی و درشت نی پای چپم هر دو جدا شده بود و ریز ریز شده بود
بهم میگفتن عصب نخاعت احتمالا قطع شده،ولی من نترسیدم
حتی کلی خندیدم،گفتم اینا چی می بافن واسه خودشون
گفتن بچه توی رادیولوژی از بین میره،تو دلم کلی بهشون خندیدم که اینا هیچی سرشون نمیشه....
گفتن پات اگه خوبم بشه کوتاهتر از اون یکی پات میشه،خندیدم و گفتم باشه شما راست میگین
میومدن بالای سرم میگفتن این بچه دیگه فایده نداره،اینقدر باید آمپول های مختلف بزنی و بچه ناقص میشه برو سقطش کن،خندیدم باز...
حتی ذره ای به خودم تلقین نکردم که اونا راست میگن
دلم میخواد بیای از اطرافیانم بپرسی که من چقدر اون روزا خندیدم،اونقدر که همه میگفتن نکنه چیزیت نیست
در حالی که پام خرد شده بود و همینجور بدون عمل یا حتی گچ و فقط با یه آتل ساده جلو چشمم بود،اگه تکونش میدادم تیزی خرده ریزهای استخون پام می‌رفت زیر پوستم و درد میگرفت،تو اون شرایط بخاطر بچه م نمیتونستم حتی یه استامینوفن ساده بخورم چه برسه آرامبخش و چیزای دیگه،میتونی درک کنی چه وضعی داشتم؟
تخت بغلی بهم می‌گفت تو چرا اینقدر صبوری؟و من فقط می‌خندیدم
من کاملا خودم رو سپردم دست خدا
برام مهم نبود دکترا چی میگن،طبیب من خدا بود...
 و شاید باورت نشه من از تموم اون روزها فقط خاطره ی خوش یادم میاد در حالی که بقیه زجر می‌کشیدند...
من نه عصب نخاعم قطع شد،نه پام کوتاه شد و نه بچه م از بین رفت...
من نون امید و آرامشم رو خوردم
آروم بودم،آرومتر از اونچه که فکرش رو بکنی
پس اگه میگم نگران نباش معنیش این نیست که درکت نمیکنم
معنیش اینه که بسپر به خدا
آروم باش ،چیزی نشده
میدونی الان به این نتیجه رسیدند که هر بیماری بخاطر یک مشکل روحیه
و کشف کردند سرطان از نبخشیدن دیگران بوجود میاد،من نمی‌خوام تو بشینی زندگیت رو زیر و رو کنی ببینی کی یا کیا رو نبخشیدی که دچار این مریضی شدی
تو فقط از امروز از خطای همه ی آدمها بگذر و مدام ببخش و به دیگران عشق بده
تو میتونی قهرمان زندگی خودت و خیلیای دیگه باشی
بجای فکر کردن به مریضی به اینکه چطور آدم بهتر و شادترین باشی فک کن
دیدی سر امتحان اونایی که استرس دارند گند میزنن ولی اونایی که آرومن نتیجه ی بهتری میگرند؟پس با استرس و فکرای بد حالت رو بدتر نکن عزیزم
قرآن بخون،همون فایلهای خوشگل استاد شجاعی رو گوش کن،...
به بچه فک کن
به لباسهایی که براش میخری
به لحظه ای که بت میگه مامان
به اینا فک کن،مگه نه این که نا امیدی بالاترین گناهه،پس امید داشتن هم بالاترین صوابه
دیگه نمی‌دونم چی بگم ،ولی بازم میگم نگران نباش چیزی نیست وقتی خدا هست و خدا هست و خدا هست
اون روز توی بیمارستان پرستار بهم گفت خوبیه تو اینه که تو هر شرایطی میخندی،حالا تو هم بخند آلاءجان،باور کن اگه خودت بیماریت رو چیزی نگیری واقعا چیزی نیست
خداروشکر که سالمی
من فقط شوکه بودم شوک بدی بهم وارد شد یکهو 
امیدم قطعا به خداست 

يكشنبه ۸ مهر ۹۷ , ۱۶:۰۲ آقای سر به هوا :)
فکر کنم من بد خوندم!
الان سرطان داری؟لعنت!

چه گذشته بهت:(
بله 
روزهای به شدت سختی دارم الان
از فردا درمان شروع میشه

اشاره میکنم به کامنت خانوم اقلیما اونجایی که گفت:

"پس اگه میگم نگران نباش معنیش این نیست که درکت نمیکنم
معنیش اینه که بسپر به خدا"
واقعا همینه درسته یه مشکل بزرگیه و سخته روبرو شدن باهاش ولی سعی کن تو قویتر از اون باشی چون اگه یک لحظه ناامید بشی یا کم بیاری پشتتو زمین میزنه
برات قوی بودن رو آرزو میکنم و برا سلامتیت دعا میکنم

نگران نباش با الکی بزرگش نکن خیلی فرق داره
من از شنیدن نگران نباش یا بسپار به خدا اصلا ناراحت نمیشم
از شنیدن الکی بزرگش نکن و گندش نکن و چیزی نیست گفتن هاناراحت میشدم
که اونم داره برام کم کم عادی میشه
ممنون از دعاهای خیرتون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">


تقصیر حرف هاست!
اگر حرف ها قدرت پرواز داشتند،
پر می‌کشیدند و به گوش کسی که باید،
می‌رسیدند…
اگر صدا داشتند و از پشت سکوت یک نفر میشد آنها را شنید،
خیلی احساس ها از دست نمی رفت.
و اینهمه آدمِ دلتنگ نبود
لعنت به حرف ها
حرف های بی عرضه
حرف های بی دست و پا
که فقط بلدند بیخ گلوی آدمها گیر کنند…!!
Designed By Erfan Powered by Bayan